شاعر در این شعر از درد فراق و دوری از معشوق مینویسد و بیان میکند که چگونه آرزوی دیدار او جانش را میسوزاند. او از وسواس ذهنی و خیالپردازی درباره معشوق میگوید و ستایشی از محبت و جاذبه او دارد. شاعر همچنین از طبیعت جفاکار معشوق شکایت کرده و امیدوار است که پیامی از سوی دوستان به معشوق برسد. در پایان، او آرزو میکند که بتواند به وطن بازگردد و از اشاراتش بهرهمند شود.
این شعر دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد.
غزل ۵۱۹ - رساند جان به لبم روزگار فرقت تو
بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو ۱
تو راست دست بر آتش ز دور و نزدیکست
که من به خشک وتر آتش زنم ز فرقت تو ۲
شبی به صفحهٔ دل مینگارم از وسواس
هزار بار به کلک خیال صورت تو ۳
تو آن ستارهٔ مسعود پرتوی که به است
ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو ۴
شود مقابلهٔ کوه و کاه اگر سنجد
محبت من مهجور با محبت تو ۵
بلند تا نشود در غمت حکایت من
نهفته با دل خود میکنم شکایت تو ۶
به طبع خویشت ازین بیش چون گذارم باز
که اقتضای جفا میکند طبیعت تو ۷
به دوستی که سر خامهای رسان به مداد
ز دوستان چو رسد نامهای به حضرت تو ۸
خوش آن که سوی وطن بیکمان توجه ما
کند عنان کشی توسن طبیعت تو ۹
ز نقد جان صلهاش بخشد از اشارت من
به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.