شاعر در این شعر از دیدار شخصی به نام سروی از یزد یاد میکند که به خانهی او آمده است. با وجود گرمی و نشاط اولیه، سروی از افسانههای سرد و غمگین شاعر افسرده میشود. شاعر به بیان ناکامیهای عاطفی و اجتماعی خود میپردازد و اشاره میکند که عشق و محبت او مورد توجه قرار نگرفته است. همچنین، او از وضعیت نابسامان زندگی خود و ناکامیهایش در رسیدن به آرزوها سخن میگوید.
این شعر دارای مضامین عاطفی و اجتماعی پیچیدهای است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناکامیهای عاطفی و اجتماعی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارند.
غزل ۳۶ - سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما
که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما ۱
با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست
گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما ۲
فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ
اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما ۳
به شراب لبش آلوده نگردید که دید
پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما ۴
مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور
پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما ۵
گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود
لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما ۶
محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر
شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.