شاعر در این شعر از غربت و تنهایی خود سخن میگوید و با سلطان خوبان (معشوق) گفتگو میکند. او از معشوق میخواهد که بر او رحم کند و به غریبنوازی توجه داشته باشد. معشوق در پاسخ، شاعر را به دنبال دل فرستاده و از او میخواهد که صبر کند. شاعر در ادامه به زیباییهای معشوق اشاره میکند و از غربت خود در برابر این زیباییها مینالد. در پایان، شاعر اشاره میکند که آشنایان نیز در حیرت هستند و غریب بودن او دور از انتظار نیست.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۴ - گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب ۱
گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب ۲
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ۳
ای که در زنجیرِ زلفت جایِ چندین آشناست
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رخِ رنگین غریب ۴
مینماید عکسِ مِی، در رنگِ رویِ مَه وَشَت
همچو برگِ ارغوان بر صفحهٔ نسرین، غریب ۵
بس غریب افتاده است آن مور خَط، گِردِ رُخَت
گرچه نَبوَد در نگارستان، خطِ مشکین غریب ۶
گفتم ای شامِ غریبان طُرِّهٔ شبرنگِ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب ۷
گفت حافظ آشنایان در مقامِ حیرتند
دور نَبوَد گر نشیند خسته و مسکین غریب ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.