این شعر از بیمهری و جفای معشوق سخن میگوید و بیان میکند که حتی جور و ستم او نیز زیبا به نظر میرسد. شاعر از بیتوجهی معشوق شکایت دارد و میگوید که او نه بیگانه را میشناسد و نه آشنا را. همچنین، شاعر اشاره میکند که شکایت از معشوق بیفایده است، زیرا او نه از مردم میترسد و نه از خدا. در ادامه، شاعر از درد فراق و بیتأثیری دعا در بهبود حالش میگوید. او معشوق را به گلی زیبا تشبیه میکند که در حسن و صفا بینظیر است. در پایان، شاعر از فصل بهار و همنشینی بلبل و گل یاد میکند و آرزو میکند که مانند آنها با معشوق در کنار هم باشند.
این شعر دارای مفاهیم عاشقانه و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۵۸ - بیمهری اگر چه بیوفا هم
جور از تو نکو بود جفا هم ۱
بیگانه و آشنا ندانی
بیگانه کشی و آشنا هم ۲
پیش که برم شکایت تو
کز خلق نترسی از خدا هم ۳
بس تجربه کردهام ندارد
آه سحری اثر دعا هم ۴
در وصل چو هجر سوزدم جان
از درد به جانم از دوا هم ۵
ای گل که ز هر گلی فزون است
در حسن، رخ تو در صفا هم ۶
شد فصل بهار و بلبل و گل
در باغ به عشرتند با هم ۷
با هم ستم است اگر نباشیم
چون بلبل و گل به باغ ما هم ۸
جز هاتف بینوا در آن کوی
شاه آمد و شد کند، گدا هم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.