خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر از درد فراق یار و غم ناشی از آن مینالد. او احساس میکند که هجران و غم، وجودش را فرا گرفته و هرچه تلاش کرده، به وصل نرسیده است. این درد و رنج به حدی است که جانش را میفشارد و شادی را از زندگی او ربوده است. شاعر از خود میپرسد که چه گناهی مرتکب شده که چنین حال بدی دارد.
متن دارای مضامین عاطفی عمیق و غمگینانه است که درک آن به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و تشبیهات ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۴۱ - باز هجر یار دامانم گرفت
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت ۱
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت ۲
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت ۳
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت ۴
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت ۵
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت ۶
باز دست غم گریبانم گرفت ۱
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت ۲
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت ۳
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت ۴
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت ۵
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت ۶
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۰ - آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت!
گوهر بعدی:غزل ۴۲ - مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.