این شعر بیانگر درد و رنج عاشقی است که از بیمهری معشوق رنج میبرد. شاعر از نبود غمخوار و دلدار شکایت میکند و از اشکهای بیپایان و دل شکسته خود میگوید. او با اشاره به فرهاد و شیرین، عمق غم و اندوه خود را نشان میدهد و از ساقی میخواهد تا با می، دردهایش را تسکین دهد. همچنین، ترس از آلوده شدن آئینه رخسار معشوق به زنگار و تشبیه دل به نافه تاتار، از دیگر مضامین این شعر است.
محتوا شامل مضامین عاشقانه عمیق، درد و رنج عاطفی، و استفاده از استعارههای پیچیده است که درک آنها به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، اشاره به مصرف شراب (به عنوان نماد) ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب باشد.
غزل ۲۹۳ - کس نیست که دست من غمخوار بگیرد
یا دادم از آن دلبر عیار بگیرد
هر لحظه سرشکم بدود گرم و بشوخی
جیب من دلخستهٔ بیمار بگیرد
کی بار دهد شاخ امید من اگر یار
ترک من بیچاره بیکبار بگیرد
فرهاد چو یاد آورد از شکر شیرین
خوناب دلش دامن کهسار بگیرد
سیلاب سرشکست که هنگام عزیمت
پیش ره یاران وفادار بگیرد
ساقی بده آن می که دل لالهٔ سیراب
بی بادهٔ گلرنگ ز گلزار بگیرد
هر دم که در آن نرگس پر خواب تو بینم
خون جگرم دیده بیدار بگیرد
ترسم که برآرم نفسی از دل پردرد
و آئینه رخسار تو زنگار بگیرد
چون نافهٔ تاتار دلم خون شود از غم
چون گرد مهت نافهٔ تاتار بگیرد
خواجو ز چه معنی ز برای قدحی می
هر لحظه در خانهٔ خمار بگیرد
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.