خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و ستایش معشوق سخن میگوید و از بیخبری خود از خویشتن و نیاز به شنیدن ستایش از زبان معشوق میگوید. شاعر از معشوق میخواهد که به او توجه کند و از بیگانگی دوری کند. همچنین، شاعر از مستی و بیخویشتنی خود سخن میگوید و از معشوق میخواهد که به او توجه کند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۴۴۴ - گر بنگری در آینه روزی صفای خویش
گر بنگری در آینه روزی صفای خویش
ای بس که بیخبر بدوی در قفای خویش ۱
ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد
دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش ۲
منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین
تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش ۳
معذور دار، اگر قمرت گفتهام، که من
مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش ۴
ما را تویی ز هر دو جهان خویش و آشنا
بیگانگی چنین مکن، ای آشنای خویش ۵
یک روز پیرهن ز فراقت قبا کنم
وانگه به قاصدان تو بخشم قبای خویش ۶
چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو
ای محتشم، نگاه کن اندر گدای خویش ۷
ای بس که بیخبر بدوی در قفای خویش ۱
ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد
دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش ۲
منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین
تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش ۳
معذور دار، اگر قمرت گفتهام، که من
مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش ۴
ما را تویی ز هر دو جهان خویش و آشنا
بیگانگی چنین مکن، ای آشنای خویش ۵
یک روز پیرهن ز فراقت قبا کنم
وانگه به قاصدان تو بخشم قبای خویش ۶
چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو
ای محتشم، نگاه کن اندر گدای خویش ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۴۳ - باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟
گوهر بعدی:غزل ۴۴۵ - مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.