خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و نیاز خود به معشوق سخن میگوید. او آرزو میکند روزی برسد که بتواند راز دل و دردهایش را با معشوق در میان بگذارد. شاعر از دوری و غمهایش میگوید و بیان میکند که تنها معشوق میتواند نیازهای دل او را برطرف کند. او از معشوق میخواهد که به او توجه کند تا بتواند احساساتش را بیان کند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۴۴۳ - باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟
باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟
یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟ ۱
دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنم
قصهٔ درد و غم دور و دراز دل خویش ۲
چشم بربستم و از دیده و دل دور نهای
چون ببندم به حیل دیدهٔ باز دل خویش؟ ۳
گر شبی پیش خودم بار دهی بیاغیار
بر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش ۴
از سر عربده برخیز و بر من بنشین
تا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش ۵
کس چه داند که چه بر سینهٔ من میگذرد؟
من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش ۶
اوحدی تا روش قامت زیبای تو دید
جز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش ۷
یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟ ۱
دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنم
قصهٔ درد و غم دور و دراز دل خویش ۲
چشم بربستم و از دیده و دل دور نهای
چون ببندم به حیل دیدهٔ باز دل خویش؟ ۳
گر شبی پیش خودم بار دهی بیاغیار
بر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش ۴
از سر عربده برخیز و بر من بنشین
تا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش ۵
کس چه داند که چه بر سینهٔ من میگذرد؟
من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش ۶
اوحدی تا روش قامت زیبای تو دید
جز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۴۲ - با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش
گوهر بعدی:غزل ۴۴۴ - گر بنگری در آینه روزی صفای خویش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.