خلاصه و رده‌بندی سنی 16+

شاعر از معشوق خود می‌خواهد که نقاب از چهره بردارد تا خریداران از درگاه او نروند. او از انتظار طولانی و هجران معشوق شکایت می‌کند و از عشق و وفاداری خود سخن می‌گوید. شاعر از معشوق می‌خواهد که یا دل او را بازگرداند یا اجازه دهد که در آرزوی او بمیرد.

متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از عبارات و مفاهیم مانند مرگ و هجران ممکن است برای سنین پایین‌تر سنگین و نامناسب باشد.

مشاهده کامل

غزل ۳۸۱ - بگشای ز رخ نقاب دیدار

بگشای ز رخ نقاب دیدار
تا نگذرد از درت خریدار ۱

این پرده که بر درست بردر
وین سایه که بر سرست بردار ۲

گفتی: بنشین که من بیایم
بنشینم و نیستی تو آن یار ۳

کز یاری من نیایدت ننگ
وز صحبت من نباشدت عار ۴

زین قاعده و خلاف بگذر
و آن داعیه در غلاف بگذار ۵

تا کی باشیم پس بر در؟
وز هجر تو کرده رخ به دیوار ۶

هر کس به حساب تار و پودست
ما با سخن تو در شب تار ۷

پنداشتمت که: مهربانی
و آن نیز خیال بود و پندار ۸

سر در سر کار عشق کردیم
و اگه نشدی، زهی سر و کار؟ ۹

هر لحظه مکن بکشتنم زور
هر روز مکن بهشتنم زار ۱۰

یا آن دل برده باز پس ده
یا این تن مرده نیز بگذار ۱۱

مپسند که از فراق رویت
فریاد برآرم اوحدی‌وار ۱۲
کانال گوهرین در ایتا
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:غزل ۳۸۰ - وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسر
گوهر بعدی:غزل ۳۸۲ - ما بغیر از یار اول کس نمیگیریم یار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.