خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن درباره عشق و رنجهای آن است. شاعر از عشق به عنوان چیزی یاد میکند که با زاری و خواری همراه است و دل درویش را تسلی میدهد. او از درد عشق و کشتن عشاق توسط یار خود سخن میگوید و بیان میکند که روزهای بیوصال برای او همچون شب تاریک است. در نهایت، شاعر امیدوار است که چارهای برای این دردها پیدا کند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی درباره عشق و رنجهای آن است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و استعارههای پیچیده شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۳۴۲ - عشق همان به که به زاری بود
عشق همان به که به زاری بود
عزت عشق از در خواری بود ۱
دست بگیرد دل درویش را
دوست که در مهد و عماری بود ۲
هم نکند صید چنان آهویی
گر سگ ما شیر شکاری بود ۳
از گل و باغش نبود چارهای
دیده که چون ابر بهاری بود ۴
یار مرا میکشد از عشق خود
کشتن عشاق چه یاری بود؟ ۵
روز که بیوصل بر آید ز کوه
در نظر من شب تاری بود ۶
هم بکند چارهٔ او اوحدی
چون شب رندی و سواری بود ۷
عزت عشق از در خواری بود ۱
دست بگیرد دل درویش را
دوست که در مهد و عماری بود ۲
هم نکند صید چنان آهویی
گر سگ ما شیر شکاری بود ۳
از گل و باغش نبود چارهای
دیده که چون ابر بهاری بود ۴
یار مرا میکشد از عشق خود
کشتن عشاق چه یاری بود؟ ۵
روز که بیوصل بر آید ز کوه
در نظر من شب تاری بود ۶
هم بکند چارهٔ او اوحدی
چون شب رندی و سواری بود ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۴۱ - روز وداع گریه نه در حد دیده بود
گوهر بعدی:غزل ۳۴۳ - غیر ازو هر چه هست بازی بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.