شاعر در این متن از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید و از بیتوجهی و بیمهری او شکایت میکند. او از معشوق میخواهد که به او توجه کند و دلش را شاد نگه دارد، اما معشوق به جای پیامهای عاشقانه، با دشنام و بیاعتنایی پاسخ میدهد. شاعر از این رفتار ناراحت است و احساس میکند که معشوق او را درک نمیکند و به او اهمیت نمیدهد.
این متن حاوی مفاهیم عاطفی و احساسی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از واژهها و مفاهیم پیچیدهتر مانند شکایت از بیمهری و دشنام نیاز به سطحی از بلوغ فکری و عاطفی دارد که معمولاً در سنین بالاتر وجود دارد.
غزل ۲۹۵ - گرفتم سر به پیمان درنیاری
سر جور و جفا باری چه داری ۱
چو یاران گر به پیغامی نیرزم
به دشنامی چرا یادم نیاری ۲
به غم باری دلم را شاد میدار
اگر عادت نداری غمگساری ۳
من از وصلت فقع تا کی گشایم
چو تو نامم به یخ برمینگاری ۴
شمار از وصل تو کی برتوان داشت
تو کس را از شماری کی شماری ۵
ترا گویم که به زین باید این کار
مرا گویی تو باری در چه کاری ۶
تو داری دل که خواهد داد دادم
تویی یار از که خواهم خواست یاری ۷
دل بیمعنی تو کی گذارد
که این معنی به گوش اندر گذاری ۸
ترا چه در میان غم انوری راست
تو بیمعنی از این غم برکناری ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.