شاعر در این متن از ناراحتیهای عاطفی خود سخن میگوید و از بیتوجهی و بیمهری معشوق شکایت میکند. او احساس میکند که معشوق به او اهمیت نمیدهد و حتی در دوستی نیز دلش را خرم نمیدارد. شاعر از تلخی جوابهای راست و بیمهری معشوق گلایه میکند و در نهایت بیان میکند که دردش را تنها معشوق میتواند درمان کند، اما او نیز مرهمی برای دردش ندارد.
این متن حاوی مفاهیم عاطفی و احساسی عمیق است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند شکایت از بیمهری و تلخی جوابهای راست نیاز به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی بیشتری دارد.
غزل ۲۸۷ - گرفتم کز غم من غم نداری
عفاکالله دروغی هم نداری ۱
به بند عشوه پایم بسته میدار
کز این سرمایه باری کم نداری ۲
به دشنامی که دشمن را بگویند
دلم در دوستی خرم نداری ۳
برو کاندر ستمکاری چو عالم
نظیری در همه عالم نداری ۴
مرا گویی چو زین دستی که هستی
چرا پای دلت محکم نداری ۵
جواب راست چون دانی که تلخ است
لب شیرین چرا بر هم نداری ۶
دلم در دست تست آخر مرا نیز
در این یک ماجرا محرم نداری ۷
بدیدم گرچه درد انوری را
تویی مرهم تو هم مرهم نداری ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.