این متن به بیان احساسات و تفکرات شاعرانه درباره عشق، صبر، ناامیدی و استقلال میپردازد. شاعر از ناتوانی در تحمل عشق و نبود یاریگر شکایت میکند و به این موضوع اشاره میکند که عشق با آرامش و آسایش سازگار نیست. همچنین، او از استقلال و آزادی خود سخن میگوید و بیان میکند که زیر فرمان کسی نخواهد رفت. در نهایت، شاعر به ناامیدی و بیپایانی برخی از احساسات و شرایط اشاره میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق و انتزاعی مانند عشق، ناامیدی و استقلال است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، زبان شعر کلاسیک فارسی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۵۰ - صبر با عشق بس نمیآید
یار فریادرس نمیآید ۱
دل ز کاری که پیش مینرود
قدمی باز پس نمیآید ۲
عشق با عافیت نیامیزد
نفسی همنفس نمیآید ۳
بیغمی خوش ولایتست ولیک
زیر فرمان کس نمیآید ۴
داد در کاروان خرسندیست
زان خروش جرس نمیآید ۵
چه کنم عسکری که نیشکرش
بیخروش مگس نمیآید ۶
گویی از جانت میبرآید پای
چه حدیثست بس نمیآید ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.