این متن شعری است که در آن شاعر زیبایی و جذابیت معشوق خود را توصیف میکند و بیان میکند که هیچ چیز در جهان قابل مقایسه با او نیست. شاعر از عشق و علاقه شدید خود به معشوق سخن میگوید و از ناتوانی خود در تحمل دوری از او شکایت میکند. همچنین، شاعر به معشوق میگوید که حتی اگر دشمنان بخواهند عشق او را بدزدند، باز هم او تسلیم نخواهد شد.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و استعارههای پیچیده شعر کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد که معمولاً در سنین بالاتر وجود دارد.
غزل ۱۱۱ - رخ خوبت خدای میداند
که اگر در جهان به کس ماند ۱
ماه را بر بساط خوبی تو
عقل بر هیچ گوشه ننشاند ۲
شعلهٔ آفتاب را بکشد
حسنت ار آستین برافشاند ۳
در جهان برنیاید آب به آب
عشقت ار آب بر جهان راند ۴
گفتمت جان به بوسهای بستان
گفتی ار خصم بوسه بستاند ۵
بستدی جان و بوسه میندهی
این حدیثت بدان نمیماند ۶
چون مزاج دلم همی دانی
که نداند شکیب و نتواند ۷
با خیالت بگو نخواهم داد
تا به گوش دلم فرو خواند ۸
انوری بر بساط گیتی کیست
که نه ناباخته همی ماند ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.