هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان سیاوش از شاهنامه فردوسی است که در آن سیاوش به دلیل توطئه‌های گرسیوز و افراسیاب به ناحق کشته می‌شود. سیاوش که بی‌گناه است، توسط افراسیاب دستگیر و به قتل می‌رسد. فرنگیس، همسر سیاوش، برای نجات او تلاش می‌کند اما موفق نمی‌شود. در نهایت، سیاوش به دست گرسیوز کشته می‌شود و فرنگیس به شدت عزادار می‌شود. این داستان پر از احساسات غم‌انگیز، خیانت و انتقام است.
رده سنی: 16+ این متن شامل موضوعات پیچیده‌ای مانند خیانت، قتل و انتقام است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال نامناسب باشد. همچنین، زبان شعرگونه و مفاهیم عمیق آن نیاز به درک و تجربه بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل می‌شود.

بخش ۱۱ - دبیر پژوهنده را پیش خواند

دبیر پژوهنده را پیش خواند
سخنهای آگنده را برفشاند ۱

نخست آفریننده را یاد کرد
ز وام خرد جانش آزاد کرد ۲

ازان پس خرد را ستایش گرفت
ابر شاه ترکان نیایش گرفت ۳

که ای شاه پیروز و به روزگار
زمانه مبادا ز تو یادگار ۴

مرا خواستی شاد گشتم بدان
که بادا نشست تو با موبدان ۵

و دیگر فرنگیس را خواستی
به مهر و وفا دل بیاراستی ۶

فرنگیس نالنده بود این زمان
به لب ناچران و به تن ناچمان ۷

بخفت و مرا پیش بالین ببست
میان دو گیتیش بینم نشست ۸

مرا دل پر از رای و دیدار تست
دو کشور پر از رنج و آزار تست ۹

ز نالندگی چون سبکتر شود
فدای تن شاه کشور شود ۱۰

بهانه مرا نیز آزار اوست
نهانم پر از درد و تیمار اوست ۱۱

چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به زودی به گرسیوز بدنژاد ۱۲

دلاور سه اسپ تگاور بخواست
همی تاخت یکسر شب و روز راست ۱۳

چهارم بیامد به درگاه شاه
پر از بد روان و زبان پرگناه ۱۴

فراوان بپرسیدش افراسیاب
چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب ۱۵

چرا باشتاب آمدی گفت شاه
چگونه سپردی چنین تند راه ۱۶

بدو گفت چون تیره شد روی کار
نشاید شمردن به بد روزگار ۱۷

سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه
پذیره نیامد مرا خود به راه ۱۸

سخن نیز نشنید و نامه نخواند
مرا پیش تختش به زانو نشاند ۱۹

ز ایران بدو نامه پیوسته شد
به مادر همی مهر او بسته شد ۲۰

سپاهی ز روم و سپاهی ز چین
همی هر زمان برخروشد زمین ۲۱

تو در کار او گر درنگ آوری
مگر باد زان پس به چنگ آوری ۲۲

و گر دیر گیری تو جنگ آورد
دو کشور به مردی به چنگ آورد ۲۳

و گر سوی ایران براند سپاه
که یارد شدن پیش او کینه‌خواه ۲۴

ترا کردم آگه ز دیدار خویش
ازین پس بپیچی ز کردار خویش ۲۵

چو بشنید افراسیاب این سخن
برو تازه شد روزگار کهن ۲۶

به گرسیوز از خشم پاسخ نداد
دلش گشت پرآتش و سر چو باد ۲۷

بفرمود تا برکشیدند نای
همان سنج و شیپور و هندی درای ۲۸

به سوی سیاووش بنهاد روی
ابا نامداران پرخاشجوی ۲۹

بدانگه که گرسیوز بدفریب
گران کرد بر زین دوال رکیب ۳۰

سیاوش به پرده درآمد به درد
به تن لرز لرزان و رخساره زرد ۳۱

فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ
چه بودت که دیگر شدستی به رنگ ۳۲

چنین داد پاسخ که ای خوبروی
به توران زمین شد مرا آب روی ۳۳

بدین سان که گفتار گرسیوزست
ز پرگار بهره مرا مرکزست ۳۴

فرنگیس بگرفت گیسو به دست
گل ارغوان را به فندق بخست ۳۵

پر از خون شد آن بسد مشک‌بوی
پر از آب چشم و پر از گرد روی ۳۶

همی اشک بارید بر کوه سیم
دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم ۳۷

همی کند موی و همی ریخت آب
ز گفتار و کردار افراسیاب ۳۸

بدو گفت کای شاه گردن فراز
چه سازی کنون زود بگشای راز ۳۹

پدر خود دلی دارد از تو به درد
از ایران نیاری سخن یاد کرد ۴۰

سوی روم ره با درنگ آیدت
نپویی سوی چین که تنگ آیدت ۴۱

ز گیتی کراگیری اکنون پناه
پناهت خداوند خورشید و ماه ۴۲

ستم باد بر جان او ماه و سال
کجا بر تن تو شود بدسگال ۴۳

همی گفت گرسیوز اکنون ز راه
بیاید همانا ز نزدیک شاه ۴۴

چهارم شب اندر بر ماهروی
بخوان اندرون بود با رنگ و بوی ۴۵

بلرزید وز خواب خیره بجست
خروشی برآورد چون پیل مست ۴۶

همی داشت اندر برش خوب چهر
بدو گفت شاها چبودت ز مهر ۴۷

خروشید و شمعی برافروختند
برش عود و عنبر همی سوختند ۴۸

بپرسید زو دخت افراسیاب
که فرزانه شاها چه دیدی به خواب ۴۹

سیاوش بدو گفت کز خواب من
لبت هیچ مگشای بر انجمن ۵۰

چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب
که بودی یکی بی‌کران رود آب ۵۱

یکی کوه آتش به دیگر کران
گرفته لب آب نیزه وران ۵۲

ز یک سو شدی آتش تیزگرد
برافروختی از سیاووش گرد ۵۳

ز یک دست آتش ز یک دست آب
به پیش اندرون پیل و افراسیاب ۵۴

بدیدی مرا روی کرده دژم
دمیدی بران آتش تیزدم ۵۵

چو گرسیوز آن آتش افروختی
از افروختن مر مرا سوختی ۵۶

فرنگیس گفت این به جز نیکوی
نباشد نگر یک زمان بغنوی ۵۷

به گرسیوز آید همی بخت شوم
شود کشته بر دست سالار روم ۵۸

سیاوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ایوان زمانی بماند ۵۹

بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
طلایه فرستاد بر سوی گنگ ۶۰

دو بهره چو از تیره شب در گذشت
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت ۶۱

که افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه ۶۲

ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
که بر چارهٔ جان میان را ببند ۶۳

نیامد ز گفتار من هیچ سود
از آتش ندیدم جز از تیره دود ۶۴

نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کجا باید انداختن ۶۵

سیاوش ندانست زان کار او
همی راست آمدش گفتار او ۶۶

فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه ۶۷

یکی بارهٔ گام‌زن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین ۶۸

ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای ۶۹

سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من ۷۰

مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی ۷۱

چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند ۷۲

گر ایوان من سر به کیوان کشید
همان زهر گیتی بباید چشید ۷۳

اگر سال گردد هزار و دویست
بجز خاک تیره مرا جای نیست ۷۴

ز شب روشنایی نجوید کسی
کجا بهره دارد ز دانش بسی ۷۵

ترا پنج ماهست ز آبستنی
ازین نامور گر بود رستنی ۷۶

درخت تو گر نر به بار آورد
یکی نامور شهریار آورد ۷۷

سرافراز کیخسروش نام کن
به غم خوردن او دل آرام کن ۷۸

چنین گردد این گنبد تیزرو
سرای کهن را نخوانند نو ۷۹

ازین پس به فرمان افراسیاب
مرا تیره‌بخت اندرآید به خواب ۸۰

ببرند بر بیگنه بر سرم
ز خون جگر برنهند افسرم ۸۱

نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی ز انجمن ۸۲

نهالی مرا خاک توران بود
سرای کهن کام شیران بود ۸۳

برین گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شدن رام با من به مهر ۸۴

ز خورشید تابنده تا تیره‌خاک
گذر نیست از داد یزدان پاک ۸۵

به خواری ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه ۸۶

بیاید سپهدار پیران به در
بخواهش بخواهد ترا از پدر ۸۷

به جان بی‌گنه خواهدت زینهار
به ایوان خویشش برد زار و خوار ۸۸

وز ایران بیاید یکی چاره‌گر
به فرمان دادار بسته کمر ۸۹

از ایدر ترا با پسر ناگهان
سوی رود جیحون برد در نهان ۹۰

نشانند بر تخت شاهی ورا
به فرمان بود مرغ و ماهی ورا ۹۱

ز گیتی برآرد سراسر خروش
زمانه ز کیخسرو آید به جوش ۹۲

ز ایران یکی لشکر آرد به کین
پرآشوب گردد سراسر زمین ۹۳

پی رخش فرخ زمین بسپرد
به توران کسی را به کس نشمرد ۹۴

به کین من امروز تا رستخیز
نبینی جز از گرز و شمشیر تیز ۹۵

برین گفتها بر تو دل سخت کن
تن از ناز و آرام پردخت کن ۹۶

سیاوش چو با جفت غمها بگفت
خروشان بدو اندر آویخت جفت ۹۷

رخش پر ز خون دل و دیده گشت
سوی آخر تازی اسپان گذشت ۹۸

بیاورد شبرنگ بهزاد را
که دریافتی روز کین باد را ۹۹

خروشان سرش را به بر در گرفت
لگام و فسارش ز سر برگرفت ۱۰۰

به گوش اندرش گفت رازی دراز
که بیدار دل باش و با کس مساز ۱۰۱

چو کیخسرو آید به کین خواستن
عنانش ترا باید آراستن ۱۰۲

ورا بارگی باش و گیتی بکوب
چنان چون سر مار افعی به چوب ۱۰۳

از آخر ببر دل به یکبارگی
که او را تو باشی به کین بارگی ۱۰۴

دگر مرکبان را همه کرد پی
برافروخت برسان آتش ز نی ۱۰۵

خود و سرکشان سوی ایران کشید
رخ از خون دیده شده ناپدید ۱۰۶

چو یک نیم فرسنگ ببرید راه
رسید اندرو شاه توران سپاه ۱۰۷

سپه دید با خود و تیغ و زره
سیاوش زده بر زره بر گره ۱۰۸

به دل گفت گرسیوز این راست گفت
سخن زین نشانی که بود در نهفت ۱۰۹

سیاوش بترسید از بیم جان
مگر گفت بدخواه گردد نهان ۱۱۰

همی بنگرید این بدان آن بدین
که کینه نبدشان به دل پیش ازین ۱۱۱

ز بیم سیاوش سواران جنگ
گرفتند آرام و هوش و درنگ ۱۱۲

چه گفت آن خردمند بسیار هوش
که با اختر بد به مردی مکوش ۱۱۳

چنین گفت زان پس به افراسیاب
که ای پرهنر شاه با جاه و آب ۱۱۴

چرا جنگ جوی آمدی با سپاه
چرا کشت خواهی مرا بی‌گناه ۱۱۵

سپاه دو کشور پر از کین کنی
زمان و زمین پر ز نفرین کنی ۱۱۶

چنین گفت گرسیوز کم خرد
کزین در سخن خود کی اندر خورد ۱۱۷

گر ایدر چنین بی‌گناه آمدی
چرا با زره نزد شاه آمدی ۱۱۸

پذیره شدن زین نشان راه نیست
سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست ۱۱۹

سیاوش بدانست کان کار اوست
برآشفتن شه ز بازار اوست ۱۲۰

چو گفتار گرسیوز افراسیاب
شنید و برآمد بلند آفتاب ۱۲۱

به ترکان بفرمود کاندر دهید
درین دشت کشتی به خون برنهید ۱۲۲

از ایران سپه بود مردی هزار
همه نامدار از در کارزار ۱۲۳

رده بر کشیدند ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان ۱۲۴

همه با سیاوش گرفتند جنگ
ندیدند جای فسون و درنگ ۱۲۵

کنون خیره گفتند ما را کشند
بباید که تنها به خون در کشند ۱۲۶

بمان تا ز ایرانیان دست برد
ببینند و مشمر چنین کار خرد ۱۲۷

سیاوش چنین گفت کین رای نیست
همان جنگ را مایه و پای نیست ۱۲۸

مرا چرخ گردان اگر بی‌گناه
به دست بدان کرد خواهد تباه ۱۲۹

به مردی کنون زور و آهنگ نیست
که با کردگار جهان جنگ نیست ۱۳۰

سرآمد بریشان بر آن روزگار
همه کشته گشتند و برگشته کار ۱۳۱

ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه
نگون اندر آمد ز پشت سپاه ۱۳۲

همی گشت بر خاک و نیزه به دست
گروی زره دست او را ببست ۱۳۳

نهادند بر گردنش پالهنگ
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ ۱۳۴

دوان خون بران چهرهٔ ارغوان
چنان روز نادیده چشم جوان ۱۳۵

برفتند سوی سیاووش گرد
پس پشت و پیش سپه بود گرد ۱۳۶

چنین گفت سالار توران سپاه
که ایدر کشیدش به یکسو ز راه ۱۳۷

کنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی که هرگز نروید گیا ۱۳۸

بریزید خونش بران گرم خاک
ممانید دیر و مدارید باک ۱۳۹

چنین گفت با شاه یکسر سپاه
کزو شهریارا چه دیدی گناه ۱۴۰

چرا کشت خواهی کسی را که تاج
بگرید برو زار با تخت عاج ۱۴۱

سری را کجا تاج باشد کلاه
نشاید برید ای خردمند شاه ۱۴۲

به هنگام شادی درختی مکار
که زهر آورد بار او روزگار ۱۴۳

همی بود گرسیوز بدنشان
ز بیهودگی یار مردم کشان ۱۴۴

که خون سیاوش بریزد به درد
کزو داشت درد دل اندر نبرد ۱۴۵

ز پیران یکی بود کهتر به سال
برادر بد او را و فرخ همال ۱۴۶

کجا پیلسم بود نام جوان
یکی پرهنر بود و روشن روان ۱۴۷

چنین گفت مر شاه را پیلسم
که این شاخ را بار دردست و غم ۱۴۸

ز دانا شنیدم یکی داستان
خرد شد بران نیز همداستان ۱۴۹

که آهسته دل کم پشیمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود ۱۵۰

شتاب و بدی کار آهرمنست
پشیمانی جان و رنج تنست ۱۵۱

سری را که باشی بدو پادشا
به تیزی بریدن نبینم روا ۱۵۲

ببندش همی دار تا روزگار
برین بد ترا باشد آموزگار ۱۵۳

چو باد خرد بر دلت بروزد
از ان پس ورا سربریدن سزد ۱۵۴

بفرمای بند و تو تندی مکن
که تندی پشیمانی آرد به بن ۱۵۵

چه بری سری را همی بی‌گناه
که کاووس و رستم بود کینه خواه ۱۵۶

پدر شاه و رستمش پروردگار
بپیچی به فرجام زین روزگار ۱۵۷

چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس
ببندند بر کوههٔ پیل کوس ۱۵۸

دمنده سپهبد گو پیلتن
که خوارند بر چشم او انجمن ۱۵۹

فریبرز کاووس درنده شیر
که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر ۱۶۰

برین کینه بندند یکسر کمر
در و دشت گردد پر از کینه‌ور ۱۶۱

نه من پای دارم نه پیوند من
نه گردی ز گردان این انجمن ۱۶۲

همانا که پیران بیاید پگاه
ازو بشنود داستان نیز شاه ۱۶۳

مگر خود نیازت نیاید بدین
مگستر یکی تا جهانست کین ۱۶۴

بدو گفت گرسیوز ای هوشمند
بگفت جوانان هوا را مبند ۱۶۵

از ایرانیان دشت پر کرگس است
گر از کین بترسی ترا این بس است ۱۶۶

همین بد که کردی ترا خود نه بس
که خیره همی بشنوی پند کس ۱۶۷

سیاووش چو بخروشد از روم و چین
پر از گرز و شمشیر بینی زمین ۱۶۸

بریدی دم مار و خستی سرش
به دیبا بپوشید خواهی برش ۱۶۹

گر ایدونک او را به جان زینهار
دهی من نباشم بر شهریار ۱۷۰

به بیغوله‌ای خیزم از بیم جان
مگر خود به زودی سرآید زمان ۱۷۱

برفتند پیچان دمور و گروی
بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی ۱۷۲

که چندین به خون سیاوش مپیچ
که آرام خوار آید اندر بسیچ ۱۷۳

به گفتار گرسیوز رهنمای
برآرای و بردار دشمن ز جای ۱۷۴

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی
ز ایران برآید یکی های و هوی ۱۷۵

سزا نیست این را گرفتن به دست
دل بدسگالان بباید شکست ۱۷۶

سپاهی بدین گونه کردی تباه
نگر تا چگونه بود رای شاه ۱۷۷

اگر خود نیازردتی از نخست
به آب این گنه را توانست شست ۱۷۸

کنون آن به آید که اندر جهان
نباشد پدید آشکار و نهان ۱۷۹

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
کزو من ندیدم به دیده گناه ۱۸۰

و لیکن ز گفت ستاره شمر
به فرجام زو سختی آید به سر ۱۸۱

گر ایدونک خونش بریزم به کین
یکی گرد خیزد ز ایران زمین ۱۸۲

رها کردنش بتر از کشتنست
همان کشتنش رنج و درد منست ۱۸۳

به توران گزند مرا آمدست
غم و درد و بند مرا آمدست ۱۸۴

خردمند گر مردم بدگمان
نداند کسی چارهٔ آسمان ۱۸۵

فرنگیس بشنید رخ را بخست
میان را به زنار خونین ببست ۱۸۶

پیاده بیامد به نزدیک شاه
به خون رنگ داده دو رخساره ماه ۱۸۷

به پیش پدر شد پر از درد و باک
خروشان به سر بر همی ریخت خاک ۱۸۸

بدو گفت کای پرهنر شهریار
چرا کرد خواهی مرا خاکسار ۱۸۹

دلت را چرا بستی اندر فریب
همی از بلندی نبینی نشیب ۱۹۰

سر تاجداران مبر بی‌گناه
که نپسندد این داور هور و ماه ۱۹۱

سیاوش که بگذاشت ایران زمین
همی از جهان بر تو کرد آفرین ۱۹۲

بیازرد از بهر تو شاه را
چنان افسر و تخت و آن گاه را ۱۹۳

بیامد ترا کرد پشت و پناه
کنون زو چه دیدی که بردت ز راه ۱۹۴

نبرد سر تاجداران کسی
که با تاج بر تخت ماند بسی ۱۹۵

مکن بی‌گنه بر تن من ستم
که گیتی سپنج است با باد و دم ۱۹۶

یکی را به چاه افگند بی‌گناه
یکی با کله برشناند به گاه ۱۹۷

سرانجام هر دو به خاک اندرند
ز اختر به چنگ مغاک اندرند ۱۹۸

شنیدی که از آفریدون گرد
ستمگاره ضحاک تازی چه برد ۱۹۹

همان از منوچهر شاه بزرگ
چه آمد به سلم و به تور سترگ ۲۰۰

کنون زنده بر گاه کاووس شاه
چو دستان و چون رستم کینه خواه ۲۰۱

جهان از تهمتن بلرزد همی
که توران به جنگش نیرزد همی ۲۰۲

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
که نندیشد از گرز کنداوران ۲۰۳

همان گیو کز بیم او روز جنگ
همی چرم روباه پوشد پلنگ ۲۰۴

درختی نشانی همی بر زمین
کجا برگ خون آورد بار کین ۲۰۵

به کین سیاوش سیه پوشد آب
کند زار نفرین به افراسیاب ۲۰۶

ستمگاره‌ای بر تن خویشتن
بسی یادت آید ز گفتار من ۲۰۷

نه اندر شکاری که گور افگنی
دگر آهوان را به شور افگنی ۲۰۸

همی شهریاری ربایی ز گاه
درین کار به زین نگه کن پگاه ۲۰۹

مده شهر توران به خیره به باد
بباید که روز بد آیدت یاد ۲۱۰

بگفت این و روی سیاوش بدید
دو رخ را بکند و فغان برکشید ۲۱۱

دل شاه توران برو بر بسوخت
همی خیره چشم خرد را بدوخت ۲۱۲

بدو گفت برگرد و ایدر مپای
چه دانی کزین بد مرا چیست رای ۲۱۳

به کاخ بلندش یکی خانه بود
فرنگیس زان خانه بیگانه بود ۲۱۴

مر او را دران خانه انداختند
در خانه را بند برساختند ۲۱۵

بفرمود پس تا سیاووش را
مرآن شاه بی‌کین و خاموش را ۲۱۶

که این را بجایی بریدش که کس
نباشد ورا یار و فریادرس ۲۱۷

سرش را ببرید یکسر ز تن
تنش کرگسان را بپوشد کفن ۲۱۸

بباید که خون سیاوش زمین
نبوید نروید گیا روز کین ۲۱۹

همی تاختندش پیاده کشان
چنان روزبانان مردم کشان ۲۲۰

سیاوش بنالید با کردگار
که‌ای برتر از گردش روزگار ۲۲۱

یکی شاخ پیدا کن از تخم من
چو خورشید تابنده بر انجمن ۲۲۲

که خواهد ازین دشمنان کین خویش
کند تازه در کشور آیین خویش ۲۲۳

همی شد پس پشت او پیلسم
دو دیده پر از خون و دل پر ز غم ۲۲۴

سیاوش بدو گفت پدرود باش
زمین تار و تو جاودان پود باش ۲۲۵

درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش که گیتی دگر شد بسان ۲۲۶

به پیران نه زین‌گونه بودم امید
همی پند او باد بد من چو بید ۲۲۷

مرا گفته بود او که با صد هزار
زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار ۲۲۸

چو برگرددت روز یار توام
بگاه چرا مرغزار توام ۲۲۹

کنون پیش گرسیوز اندر دوان
پیاده چنین خوار و تیره‌روان ۲۳۰

نبینم همی یار با خود کسی
که بخروشدی زار بر من بسی ۲۳۱

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت
کشانش ببردند بر سوی دشت ۲۳۲

ز گرسیوز آن خنجر آبگون
گروی زره بستد از بهر خون ۲۳۳

بیفگند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک ۲۳۴

یکی تشت بنهاد زرین برش
جدا کرد زان سرو سیمین سرش ۲۳۵

بجایی که فرموده بد تشت خون
گروی زره برد و کردش نگون ۲۳۶

یکی باد با تیره گردی سیاه
برآمد بپوشید خورشید و ماه ۲۳۷

همی یکدگر را ندیدند روی
گرفتند نفرین همه بر گروی ۲۳۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۸
کانال گوهرین در ایتا
۲۲۴۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۰ - نگه کرد گرسیوز نامدار
گوهر بعدی:بخش ۱۲ - چو از سروبن دور گشت آفتاب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.