هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان سیاوش در شاهنامه فردوسی است که در آن سیاوش به همراه گرسیوز به دربار افراسیاب می‌رود. گرسیوز در طول مسیر به سیاوش هشدار می‌دهد که افراسیاب ممکن است به او آسیب برساند و از او می‌خواهد که مراقب باشد. سیاوش با وجود این هشدارها، تصمیم می‌گیرد به دربار افراسیاب برود و با او روبرو شود. در این داستان، تعاملات سیاسی، خیانت، و روابط پیچیده بین شخصیت‌ها به تصویر کشیده می‌شود.
رده سنی: 16+ این متن شامل موضوعات پیچیده‌ای مانند خیانت، تعاملات سیاسی و روابط بین شخصیت‌هاست که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و واژگان به‌کاررفته در متن ممکن است نیاز به تفسیر و توضیح بیشتری داشته باشند که برای مخاطبان بزرگ‌سال مناسب‌تر است.

بخش ۱۰ - نگه کرد گرسیوز نامدار

نگه کرد گرسیوز نامدار
سواران ترکان گزیده هزار ۱

خنیده سپاه اندرآورد گرد
بشد شادمان تا سیاووش گرد ۲

سیاوش چو بشنید بسپرد راه
پذیره شدش تازیان با سپاه ۳

گرفتند مر یکدگر را کنار
سیاوش بپرسید از شهریار ۴

به ایوان کشیدند زان جایگاه
سیاوش بیاراست جای سپاه ۵

دگر روز گرسیوز آمد پگاه
بیاورد خلعت ز نزدیک شاه ۶

سیاوش بدان خلعت شهریار
نگه کرد و شد چون گل اندر بهار ۷

نشست از بر بارهٔ گام زن
سواران ایران شدند انجمن ۸

همه شهر و برزن یکایک بدوی
نمود و سوی کاخ بنهاد روی ۹

هم آنگه به نزد سیاوش چو باد
سواری بیامد ورا مژده داد ۱۰

که از دختر پهلوان سپاه
یکی کودک آمد به مانند شاه ۱۱

ورا نام کردند فرخ فرود
به تیره شب آمد چو پیران شنود ۱۲

به زودی مرا با سواری دگر
بگفت اینک شو شاه را مژده بر ۱۳

همان مادر کودک ارجمند
جریره سر بانوان بلند ۱۴

بفرمود یکسر به فرمانبران
زدن دست آن خرد بر زعفران ۱۵

نهادند بر پشت این نامه بر
که پیش سیاووش خودکامه بر ۱۶

بگویش که هر چند من سالخورد
بدم پاک یزدان مرا شاد کرد ۱۷

سیاوش بدو گفت گاه مهی
ازین تخمه هرگز مبادا تهی ۱۸

فرستاده را داد چندان درم
که آرنده گشت از کشیدن دژم ۱۹

به کاخ فرنگیس رفتند شاد
بدید آن بزرگی فرخ نژاد ۲۰

پرستار چندی به زرین کلاه
فرنگیس با تاج در پیش‌گاه ۲۱

فرود آمد از تخت و بردش نثار
بپرسیدش از شهر و ز شهریار ۲۲

دل و مغز گرسیوز آمد به جوش
دگرگونه‌تر شد به آیین و هوش ۲۳

به دل گفت سالی چنین بگذرد
سیاوش کسی را به کس نشمرد ۲۴

همش پادشاهیست و هم تاج و گاه
همش گنج و هم دانش و هم سپاه ۲۵

نهان دل خویش پیدا نکرد
همی بود پیچان و رخساره زرد ۲۶

بدو گفت برخوردی از رنج خویش
همه سال شادان دل از گنج خویش ۲۷

نهادند در کاخ زرین دو تخت
نشستند شادان دل و نیک‌بخت ۲۸

نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بر تخت گوهرنگار ۲۹

ز نالیدن چنگ و رود و سرود
به شادی همی داد دل را درود ۳۰

چو خورشید تابنده بگشاد راز
به هرجای بنمود چهر از فراز ۳۱

سیاوش ز ایوان به میدان گذشت
به بازی همی گرد میدان بگشت ۳۲

چو گرسیوز آمد بینداخت گوی
سپهبد پس گوی بنهاد روی ۳۳

چو او گوی در زخم چوگان گرفت
هم‌آورد او خاک میدان گرفت ۳۴

ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید ۳۵

بفرمود تا تخت زرین نهند
به میدان پرخاش ژوپین نهند ۳۶

دو مهتر نشستند بر تخت زر
بدان تا کرا برفروزد هنر ۳۷

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
هنرمند وز خسروان یادگار ۳۸

هنر بر گهر نیز کرده گذر
سزد گر نمایی به ترکان هنر ۳۹

به نوک سنان و به تیر و کمان
زمین آورد تیرگی یک زمان ۴۰

به بر زد سیاوش بدان کار دست
به زین اندر آمد ز تخت نشست ۴۱

زره را به هم بر ببستند پنج
که از یک زره تن رسیدی به رنج ۴۲

نهادند بر خط آوردگاه
نظاره برو بر ز هر سو سپاه ۴۳

سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار
کجا داشتی از پدر یادگار ۴۴

که در جنگ مازندران داشتی
به نخچیر بر شیر بگذاشتی ۴۵

به آوردگه رفت نیزه بدست
عنان را بپیچید چون پیل مست ۴۶

بزد نیزه و برگرفت آن زره
زره را نماند ایچ بند و گره ۴۷

از آورد نیزه برآورد راست
زره را بینداخت زان سو که خواست ۴۸

سواران گرسیوز دام ساز
برفتند با نیزهای دراز ۴۹

فراوان بگشتند گرد زره
ز میدان نه بر شد زره یک گره ۵۰

سیاوش سپر خواست گیلی چهار
دو چوبین و دو ز آهن آبدار ۵۱

کمان خواست با تیرهای خدنگ
شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ ۵۲

یکی در کمان راند و بفشارد ران
نظاره به گردش سپاهی گران ۵۳

بران چار چوبین و ز آهن سپر
گذر کرد پیکان آن نامور ۵۴

بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر
برو آفرین کرد برنا و پیر ۵۵

ازان ده یکی بی‌گذاره نماند
برو هر کسی نام یزدان بخواند ۵۶

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
به ایران و توران ترا نیست یار ۵۷

بیا تا من و تو به آوردگاه
بتازیم هر دو به پیش سپاه ۵۸

بگیریم هردو دوال کمر
به کردار جنگی دو پرخاشخر ۵۹

ز ترکان مرا نیست همتاکسی
چو اسپم نبینی ز اسپان بسی ۶۰

بمیدان کسی نیست همتای تو
هم‌آورد تو گر ببالای تو ۶۱

گر ایدونک بردارم از پشت زین
ترا ناگهان برزنم بر زمین ۶۲

چنان دان که از تو دلاورترم
باسپ و بمردی ز تو برترم ۶۳

و گر تو مرا برنهی بر زمین
نگردم بجایی که جویند کین ۶۴

سیاوش بدو گفت کین خود مگوی
که تو مهتری شیر و پرخاشجوی ۶۵

همان اسپ تو شاه اسپ منست
کلاه تو آذر گشسپ منست ۶۶

جز از خود ز ترکان یکی برگزین
که با من بگردد نه بر راه کین ۶۷

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
ز بازی نشانی نیاید بروی ۶۸

سیاوش بدو گفت کین رای نیست
نبرد برادر کنی جای نیست ۶۹

نبرد دو تن جنگ و میدان بود
پر از خشم دل چهره خندان بود ۷۰

ز گیتی برادر توی شاه را
همی زیر نعل آوری ماه را ۷۱

کنم هرچ گویی به فرمان تو
برین نشکنم رای و پیمان تو ۷۲

ز یاران یکی شیر جنگی بخوان
برین تیزتگ بارگی برنشان ۷۳

گر ایدونک رایت نبرد منست
سر سرکشان زیر گرد منست ۷۴

بخندید گرسیوز نامجوی
همانا خوش آمدش گفتار اوی ۷۵

به یاران چنین گفت کای سرکشان
که خواهد که گردد به گیتی نشان ۷۶

یکی با سیاوش نبرد آورد
سر سرکشان زیر گرد آورد ۷۷

نیوشنده بودند لب با گره
به پاسخ بیامد گروی زره ۷۸

منم گفت شایستهٔ کارکرد
اگر نیست او را کسی هم نبرد ۷۹

سیاوش ز گفت گروی زره
برو کرد پرچین رخان پرگره ۸۰

بدو گفت گرسیوز ای نامدار
ز ترکان لشکر ورا نیست یار ۸۱

سیاوش بدو گفت کز تو گذشت
نبرد دلیران مرا خوار گشت ۸۲

ازیشان دو یل باید آراسته
به میدان نبرد مرا خواسته ۸۳

یکی نامور بود نامش دمور
که همتا نبودش به ترکان به زور ۸۴

بیامد بران کار بسته میان
به نزد جهانجوی شاه کیان ۸۵

سیاوش بورد بنهاد روی
برفتند پیچان دمور و گروی ۸۶

ببند میان گروی زره
فرو برد چنگال و برزد گره ۸۷

ز زین برگرفتش به میدان فگند
نیازش نیامد به گرز و کمند ۸۸

وزان پس بپیچید سوی دمور
گرفت آن بر و گردن او به زور ۸۹

چنان خوارش از پشت زین برگرفت
که لشکر بدو ماند اندر شگفت ۹۰

چنان پیش گرسیوز آورد خوش
که گفتی ندارد کسی زیرکش ۹۱

فرود آمد از باره بگشاد دست
پر از خنده بر تخت زرین نشست ۹۲

برآشفت گرسیوز از کار اوی
پر از غم شدش دل پر از رنگ روی ۹۳

وزان تخت زرین به ایوان شدند
تو گفتی که بر اوج کیوان شدند ۹۴

نشستند یک هفته با نای و رود
می و ناز و رامشگران و سرود ۹۵

به هشتم به رفتن گرفتند ساز
بزرگان و گرسیوز سرفراز ۹۶

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
پر از لابه و پرسش و نیکخواه ۹۷

ازان پس مراو را بسی هدیه داد
برفتند زان شهر آباد شاد ۹۸

به رهشان سخن رفت یک با دگر
ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر ۹۹

چنین گفت گرسیوز کینه جوی
که مارا ز ایران بد آمد بروی ۱۰۰

یکی مرد را شاه ز ایران بخواند
که از ننگ ما را به خوی در نشاند ۱۰۱

دو شیر ژیان چون دمور و گروی
که بودند گردان پرخاشجوی ۱۰۲

چنین زار و بیکار گشتند و خوار
به چنگال ناپاک تن یک سوار ۱۰۳

سرانجام ازین بگذراند سخن
نه سر بینم این کار او را نه بن ۱۰۴

چنین تا به درگاه افراسیاب
نرفت اندران جوی جز تیره آب ۱۰۵

چو نزدیک سالار توران سپاه
رسیدند و هرگونه پرسید شاه ۱۰۶

فراوان سخن گفت و نامه بداد
بخواند و بخندید و زو گشت شاد ۱۰۷

نگه کرد گرسیوز کینه‌دار
بدان تازه رخسارهٔ شهریار ۱۰۸

همی رفت یکدل پر از کین و درد
بدانگه که خورشید شد لاژورد ۱۰۹

همه شب بپیچید تا روز پاک
چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک ۱۱۰

سر مرد کین اندرآمد ز خواب
بیامد به نزدیک افراسیاب ۱۱۱

ز بیگانه پردخته کردند جای
نشستند و جستند هرگونه رای ۱۱۲

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
سیاوش جزان دارد آیین و کار ۱۱۳

فرستاده آمد ز کاووس شاه
نهانی بنزدیک او چند گاه ۱۱۴

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام
همی یاد کاووس گیرد به جام ۱۱۵

برو انجمن شد فراوان سپاه
بپیچید ازو یک زمان جان شاه ۱۱۶

اگر تور را دل نگشتی دژم
ز گیتی به ایرج نکردی ستم ۱۱۷

دو کشور یکی آتش و دیگر آب
بدل یک ز دیگر گرفته شتاب ۱۱۸

تو خواهی کشان خیره جفت آوری
همی باد را در نهفت آوری ۱۱۹

اگر کردمی بر تو این بد نهان
مرا زشت نامی بدی در جهان ۱۲۰

دل شاه زان کار شد دردمند
پر از غم شد از روزگار گزند ۱۲۱

بدو گفت بر من ترا مهر خون
بجنبید و شد مر ترا رهنمون ۱۲۲

سه روز اندرین کار رای آوریم
سخنهای بهتر بجای آوریم ۱۲۳

چو این رای گردد خرد را درست
بگویم که دران چه بایدت جست ۱۲۴

چهارم چو گرسیوز آمد بدر
کله بر سر و تنگ بسته کمر ۱۲۵

سپهدار ترکان ورا پیش خواند
ز کار سیاوش فراوان براند ۱۲۶

بدو گفت کای یادگار پشنگ
چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ ۱۲۷

همه رازها بر تو باید گشاد
به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد ۱۲۸

ازان خواب بد چون دلم شد غمی
به مغز اندر آورد لختی کمی ۱۲۹

نبستم به جنگ سیاوش میان
ازو نیز ما را نیامد زیان ۱۳۰

چو او تخت پرمایه پدرود کرد
خرد تار کرد و مرا پود کرد ۱۳۱

ز فرمان من یک زمان سر نتافت
چو از من چنان نیکویها بیافت ۱۳۲

سپردم بدو کشور و گنج خویش
نکردیم یاد از غم و رنج خویش ۱۳۳

به خون نیز پیوستگی ساختم
دل از کین ایران بپرداختم ۱۳۴

بپیچیدم از جنگ و فرزند روی
گرامی دو دیده سپردم بدوی ۱۳۵

پس از نیکویها و هرگونه رنج
فدی کردن کشور و تاج و گنج ۱۳۶

گر ایدونک من بدسگالم بدوی
ز گیتی برآید یکی گفت و گوی ۱۳۷

بدو بر بهانه ندارم ببد
گر از من بدو اندکی بد رسد ۱۳۸

زبان برگشایند بر من مهان
درفشی شوم در میان جهان ۱۳۹

نباشد پسند جهان‌آفرین
نه نیز از بزرگان روی زمین ۱۴۰

ز دد تیزدندان‌تر از شیر نیست
که اندر دلش بیم شمشیر نیست ۱۴۱

اگر بچه‌ای از پدر دردمند
کند مرغزارش پناه از گزند ۱۴۲

سزد گر بد آید بدو از پناه؟
پسندد چنین داور هور و ماه؟ ۱۴۳

ندانم جز آنکش بخوانم به در
وز ایدر فرستمش نزد پدر ۱۴۴

اگر گاه جوید گر انگشتری
ازین بوم و بر بگسلد داوری ۱۴۵

بدو گفت گرسیوز ای شهریار
مگیر اینچنین کار پرمایه خوار ۱۴۶

از ایدر گر او سوی ایران شود
بر و بوم ما پاک ویران شود ۱۴۷

هر آنگه که بیگانه شد خویش تو
بدانست راز کم و بیش تو ۱۴۸

چو جویی دگر زو تو بیگانگی
کند رهنمونی به دیوانگی ۱۴۹

یکی دشمنی باشد اندوخته
نمک را پراگنده بر سوخته ۱۵۰

بدین داستان زد یکی رهنمون
که بادی که از خانه آید برون ۱۵۱

ندانی تو بستن برو رهگذار
و گر بگذری نگذرد روزگار ۱۵۲

سیاووش داند همه کار تو
هم از کار تو هم ز گفتار تو ۱۵۳

نبینی تو زو جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج ۱۵۴

ندانی که پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد و چنگ ۱۵۵

چو افراسیاب این سخن باز جست
همه گفت گرسیوز آمد درست ۱۵۶

پشیمان شد از رای و کردار خویش
همی کژ دانست بازار خویش ۱۵۷

چنین داد پاسخ که من زین سخن
نه سر نیک بینم بلا را نه بن ۱۵۸

بباشیم تا رای گردان سپهر
چگونه گشاید بدین کار چهر ۱۵۹

به هر کار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآید بلند آفتاب ۱۶۰

ببینم که رای جهاندار چیست
رخ شمع چرخ روان سوی کیست ۱۶۱

وگر سوی درگاه خوانمش باز
بجویم سخن تا چه دارد به راز ۱۶۲

نگهبان او من بسم بی‌گمان
همی بنگرم تا چه گردد زمان ۱۶۳

چو زو کژیی آشکارا شود
که با چاره دل بی‌مدارا شود ۱۶۴

ازان پس نکوهش نباید به کس
مکافات بد جز بدی نیست بس ۱۶۵

چنین گفت گرسیوز کینه‌جوی
که‌ای شاه بینادل و راست‌گوی ۱۶۶

سیاوش بران آلت و فر و برز
بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز ۱۶۷

بیاید به درگاه تو با سپاه
شود بر تو بر تیره خورشید و ماه ۱۶۸

سیاوش نه آنست کش دیده شاه
همی ز آسمان برگذارد کلاه ۱۶۹

فرنگیس را هم ندانی تو باز
تو گویی شدست از جهان بی‌نیاز ۱۷۰

سپاهت بدو بازگردد همه
تو باشی رمه گر نیاری دمه ۱۷۱

سپاهی که شاهی ببیند چنوی
بدان بخشش و رای و آن ماه‌روی ۱۷۲

تو خوانی که ایدر مرا بنده باش
به خواری به مهر من آگنده باش ۱۷۳

ندیدست کس جفت با پیل شیر
نه آتش دمان از بر و آب زیر ۱۷۴

اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر
بپوشد کسی در میان حریر ۱۷۵

به گوهر شود باز چون شد سترگ
نترسد ز آهنگ پیل بزرگ ۱۷۶

پس افراسیاب اندر آن بسته شد
غمی گشت و اندیشه پیوسته شد ۱۷۷

همی از شتابش به آمد درنگ
که پیروز باشد خداوند سنگ ۱۷۸

ستوده نباشد سر بادسار
بدین داستان زد یکی هوشیار ۱۷۹

که گر باد خیره بجستی ز جای
نماندی بر و بیشه و پر و پای ۱۸۰

سبکسار مردم نه والا بود
و گرچه به تن سروبالا بود ۱۸۱

برفتند پیچان و لب پر سخن
پر از کین دل از روزگار کهن ۱۸۲

بر شاه رفتی زمان تا زمان
بداندیشه گرسیوز بدگمان ۱۸۳

ز هرگونه رنگ اندرآمیختی
دل شاه ترکان برانگیختی ۱۸۴

چنین تا برآمد برین روزگار
پر از درد و کین شد دل شهریار ۱۸۵

سپهبد چنین دید یک روز رای
که پردخت ماند ز بیگانه جای ۱۸۶

به گرسیوز این داستان برگشاد
ز کار سیاوش بسی کرد یاد ۱۸۷

ترا گفت ز ایدر بباید شدن
بر او فراوان نباید بدن ۱۸۸

بپرسی و گویی کزان جشن‌گاه
نخواهی همی کرد کس را نگاه ۱۸۹

به مهرت همی دل بجنبد ز جای
یکی با فرنگیس خیز ایدر آی ۱۹۰

نیازست ما را به دیدار تو
بدان پرهنر جان بیدار تو ۱۹۱

برین کوه ما نیز نخچیر هست
ز جام زبرجد می و شیر هست ۱۹۲

گذاریم یک چند و باشیم شاد
چو آیدت از شهر آباد یاد ۱۹۳

به رامش بباش و به شادی خرام
می و جام با من چرا شد حرام ۱۹۴

برآراست گرسیوز دام ساز
دلی پر ز کین و سری پر ز راز ۱۹۵

چو نزدیک شهر سیاوش رسید
ز لشکر زبان‌آوری برگزید ۱۹۶

بدو گفت رو با سیاوش بگوی
که ای پاک زاده کی نام جوی ۱۹۷

به جان و سر شاه توران سپاه
به فر و به دیهیم کاووس شاه ۱۹۸

که از بهر من برنخیزی ز گاه
نه پیش من آیی پذیره به راه ۱۹۹

که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت
به فر و نژاد و به تاج و به تخت ۲۰۰

که هر باد را بست باید میان
تهی کردن آن جایگاه کیان ۲۰۱

فرستاده نزد سیاوش رسید
زمین را ببوسید کاو را بدید ۲۰۲

چو پیغام گرسیوز او را بگفت
سیاوش غمی گشت و اندر نهفت ۲۰۳

پراندیشه بنشست بیدار دیر
همی گفت رازیست این را به زیر ۲۰۴

ندانم که گرسیوز نیکخواه
چه گفتست از من بدان بارگاه ۲۰۵

چو گرسیوز آمد بران شهر نو
پذیره بیامد ز ایوان به کو ۲۰۶

بپرسیدش از راه وز کار شاه
ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه ۲۰۷

پیام سپهدار توران بداد
سیاوش ز پیغام او گشت شاد ۲۰۸

چنین داد پاسخ که با یاد اوی
نگردانم از تیغ پولاد روی ۲۰۹

من اینک به رفتن کمر بسته‌ام
عنان با عنان تو پیوسته‌ام ۲۱۰

سه روز اندرین گلشن زرنگار
بباشیم و ز باده سازیم کار ۲۱۱

که گیتی سپنج است پر درد و رنج
بد آن را که با غم بود در سپنج ۲۱۲

چو بشنید گفت خردمند شاه
بپیچید گرسیوز کینه‌خواه ۲۱۳

به دل گفت ار ایدونک با من به راه
سیاوش بیاید به نزدیک شاه ۲۱۴

بدین شیرمردی و چندین خرد
کمان مرا زیر پی بسپرد ۲۱۵

سخن گفتن من شود بی فروغ
شود پیش او چارهٔ من دروغ ۲۱۶

یکی چاره باید کنون ساختن
دلش را به راه بد انداختن ۲۱۷

زمانی همی بود و خامش بماند
دو چشمش بروی سیاوش بماند ۲۱۸

فرو ریخت از دیدگان آب زرد
به آب دو دیده همی چاره کرد ۲۱۹

سیاوش ورا دید پرآب چهر
بسان کسی کاو بپیچد به مهر ۲۲۰

بدو گفت نرم ای برادر چه بود
غمی هست کان را بشاید شنود ۲۲۱

گر از شاه ترکان شدستی دژم
به دیده درآوردی از درد نم ۲۲۲

من اینک همی با تو آیم به راه
کنم جنگ با شاه توران سپاه ۲۲۳

بدان تا ز بهر چه آزاردت
چرا کهتر از خویشتن داردت ۲۲۴

و گر دشمنی آمدستت پدید
که تیمار و رنجش بباید کشید ۲۲۵

من اینک به هر کار یار توام
چو جنگ آوری مایه دار توام ۲۲۶

ور ایدونک نزدیک افراسیاب
ترا تیره گشتست بر خیره آب ۲۲۷

به گفتار مرد دروغ آزمای
کسی برتر از تو گرفتست جای ۲۲۸

بدو گفت گرسیوز نامدار
مرا این سخن نیست با شهریار ۲۲۹

نه از دشمنی آمدستم به رنج
نه از چاره دورم به مردی و گنج ۲۳۰

ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست
که یاد آمدم زان سخنهای راست ۲۳۱

نخستین ز تور ایدر آمد بدی
که برخاست زو فرهٔ ایزدی ۲۳۲

شنیدی که با ایرج کم سخن
به آغاز کینه چه افگند بن ۲۳۳

وزان جایگه تا به افراسیاب
شدست آتش ایران و توران چو آب ۲۳۴

به یک جای هرگز نیامیختند
ز پند و خرد هر دو بگریختند ۲۳۵

سپهدار ترکان ازان بترست
کنون گاو پیسه به چرم اندرست ۲۳۶

ندانی تو خوی بدش بی‌گمان
بمان تا بیاید بدی را زمان ۲۳۷

نخستین ز اغریرث اندازه گیر
که بر دست او کشته شد خیره خیر ۲۳۸

برادر بد از کالبد هم ز پشت
چنان پرخرد بیگنه را بکشت ۲۳۹

ازان پس بسی نامور بی‌گناه
شدستند بر دست او بر تباه ۲۴۰

مرا زین سخن ویژه اندوه تست
که بیدار دل بادی و تن درست ۲۴۱

تو تا آمدستی بدین بوم و بر
کسی را نیامد بد از تو به سر ۲۴۲

همه مردمی جستی و راستی
جهانی به دانش بیاراستی ۲۴۳

کنون خیره آهرمن دل گسل
ورا از تو کردست آزرده‌دل ۲۴۴

دلی دارد از تو پر از درد و کین
ندانم چه خواهد جهان آفرین ۲۴۵

تو دانی که من دوستدار توام
به هر نیک و بد ویژه یار توام ۲۴۶

نباید که فردا گمانی بری
که من بودم آگاه زین داوری ۲۴۷

سیاووش بدو گفت مندیش زین
که یارست با من جهان آفرین ۲۴۸

سپهبد جزین کرد ما را امید
که بر من شب آرد به روز سپید ۲۴۹

گر آزار بودیش در دل ز من
سرم برنیفراختی ز انجمن ۲۵۰

ندادی به من کشور و تاج و گاه
بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه ۲۵۱

کنون با تو آیم به درگاه او
درخشان کنم تیره‌گون ماه او ۲۵۲

هرانجا که روشن بود راستی
فروغ دروغ آورد کاستی ۲۵۳

نمایم دلم را بر افراسیاب
درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب ۲۵۴

تو دل را به جز شادمانه مدار
روان را به بد در گمانه مدار ۲۵۵

کسی کاو دم اژدها بسپرد
ز رای جهان آفرین نگذرد ۲۵۶

بدو گفت گرسیوز ای مهربان
تو او را بدان سان که دیدی مدان ۲۵۷

و دیگر بجایی که گردان سپهر
شود تند و چین اندرآرد به چهر ۲۵۸

خردمند دانا نداند فسون
که از چنبر او سر آرد برون ۲۵۹

بدین دانش و این دل هوشمند
بدین سرو بالا و رای بلند ۲۶۰

ندانی همی چاره از مهر باز
بباید که بخت بد آید فراز ۲۶۱

همی مر ترا بند و تنبل فروخت
به اورند چشم خرد را بدوخت ۲۶۲

نخست آنک داماد کردت به دام
بخیره شدی زان سخن شادکام ۲۶۳

و دیگر کت از خویشتن دور کرد
به روی بزرگان یکی سور کرد ۲۶۴

بدان تا تو گستاخ باشی بدوی
فروماند اندر جهان گفت‌وگوی ۲۶۵

ترا هم ز اغریرث ارجمند
فزون نیست خویشی و پیوند و بند ۲۶۶

میانش به خنجر بدو نیم کرد
سپه را به کردار او بیم کرد ۲۶۷

نهانش ببین آشکارا کنون
چنین دان و ایمن مشو زو به خون ۲۶۸

مرا هرچ اندر دل اندیشه بود
خرد بود وز هر دری پیشه بود ۲۶۹

همان آزمایش بد از روزگار
ازین کینه ور تیزدل شهریار ۲۷۰

همه پیش تو یک به یک راندم
چو خورشد تابنده برخواندم ۲۷۱

به ایران پدر را بینداختی
به توران همی شارستان ساختی ۲۷۲

چنین دل بدادی به گفتار او
بگشتی همی گرد تیمار او ۲۷۳

درختی بد این برنشانده به دست
کجا بار او زهر و بیخش کبست ۲۷۴

همی گفت و مژگان پر از آب زرد
پر افسون دل و لب پر از باد سرد ۲۷۵

سیاوش نگه کرد خیره بدوی
ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی ۲۷۶

چو یاد آمدش روزگار گزند
کزو بگسلد مهر چرخ بلند ۲۷۷

نماند برو بر بسی روزگار
به روز جوانی سرآیدش کار ۲۷۸

دلش گشت پردرد و رخساره زرد
پر از غم دل و لب پر از باد سرد ۲۷۹

بدو گفت هرچونک می بنگرم
به بادافرهٔ بد نه اندرخورم ۲۸۰

ز گفتار و کردار بر پیش و پس
ز من هیچ ناخوب نشنید کس ۲۸۱

چو گستاخ شد دست با گنج او
بپیچید همانا تن از رنج او ۲۸۲

اگرچه بد آید همی بر سرم
هم از رای و فرمان او نگذرم ۲۸۳

بیابم برش هم کنون بی‌سپاه
ببینم که از چیست آزار شاه ۲۸۴

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
ترا آمدن پیش او نیست روی ۲۸۵

به پا اندر آتش نشاید شدن
نه بر موج دریا بر ایمن بدن ۲۸۶

همی خیره بر بد شتاب آوری
سر بخت خندان به خواب آوری ۲۸۷

ترا من همانا بسم پایمرد
بر آتش یکی برزنم آب سرد ۲۸۸

یکی پاسخ نامه باید نوشت
پدیدار کردن همه خوب و زشت ۲۸۹

ز کین گر ببینم سر او تهی
درخشان شود روزگار بهی ۲۹۰

سواری فرستم به نزدیک تو
درفشان کنم رای تاریک تو ۲۹۱

امیدستم از کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان ۲۹۲

که او بازگردد سوی راستی
شود دور ازو کژی و کاستی ۲۹۳

وگر بینم اندر سرش هیچ تاب
هیونی فرستم هم اندر شتاب ۲۹۴

تو زان سان که باید به زودی بساز
مکن کار بر خویشتن بر دراز ۲۹۵

برون ران از ایدر به هر کشوری
بهر نامداری و هر مهتری ۲۹۶

صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین
همان سیصد و سی به ایران زمین ۲۹۷

ازین سو همه دوستدار تواند
پرستنده و غمگسار تواند ۲۹۸

وزان سو پدر آرزومند تست
جهان بندهٔ خویش و پیوند تست ۲۹۹

بهر کس یکی نامه‌ای کن دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز ۳۰۰

سیاوش به گفتار او بگروید
چنان جان بیدار او بغنوید ۳۰۱

بدو گفت ازان در که رانی سخن
ز پیمان و رایت نگردم ز بن ۳۰۲

تو خواهشگری کن مرا زو بخواه
همی راستی جوی و بنمای راه ۳۰۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۳
کانال گوهرین در ایتا
۱۵۵۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۹ - چو خورشید تابنده بنمود پشت
گوهر بعدی:بخش ۱۱ - دبیر پژوهنده را پیش خواند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.