خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از عشق و وصال معشوق سخن میگوید و بیان میکند که وصف و رسیدن به معشوق بسیار دشوار و دستنیافتنی است. او از ناامیدی و دوری از معشوق شکایت میکند و اشاره میکند که حتی وعدههای معشوق نیز محقق نمیشود. شاعر همچنین از نابرابری در تقسیم عشق و محبت گلایه میکند و تلاشهایش برای جلب توجه معشوق را بیفایده میداند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناامیدی و شکایت ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامفهوم باشد.
غزل ۱۱۸ - وصل تو به وهم در نمیآید
وصل تو به وهم در نمیآید
وصف تو به گفت برنمیآید ۱
شد عمر و عماری وصال تو
از کوی امید در نمیآید ۲
وصل تو به وعده گفت میآیم
آمد اجل، او مگر نمیآید ۳
زان می که تو را نصیب خصمان است
یک جرعه مرا به سر نمیآید ۴
افسون مسیح بر تو میخوانم
افسوس که کارگر نمیآید ۵
خاقانی کی رسد به گرد تو
چون دولت راهبر نمیآید ۶
وصف تو به گفت برنمیآید ۱
شد عمر و عماری وصال تو
از کوی امید در نمیآید ۲
وصل تو به وعده گفت میآیم
آمد اجل، او مگر نمیآید ۳
زان می که تو را نصیب خصمان است
یک جرعه مرا به سر نمیآید ۴
افسون مسیح بر تو میخوانم
افسوس که کارگر نمیآید ۵
خاقانی کی رسد به گرد تو
چون دولت راهبر نمیآید ۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۱۷ - آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
گوهر بعدی:غزل ۱۱۹ - چشم ما بر دوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.