این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید. او از زیباییهای معشوق مانند زلف و رخسارش تعریف میکند و بیان میکند که در عشق او، دیگر چیزهایی مانند ایمان، درمان، و حتی وجود شیطان بیمعنا شدهاند. شاعر همچنین از درد دوری و عشق بیپاسخ شکوه میکند و نشان میدهد که عشق او چنان عمیق است که حتی وجود سلطان و دیگران در برابر آن بیاهمیت میشود.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم فلسفی مانند ایمان، شیطان، و سلطان نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه دارد که معمولاً در سنین بالاتر وجود دارد.
غزل ۱۱۶ - با کفر زلفت ای جان ایمان چه کار دارد
آنجا که دردت آید درمان چه کار دارد ۱
سحرا که کردهای تو با زلف و عارض ارنه
در گلشن ملایک شیطان چه کار دارد ۲
دل بینسیم وصلت تنها چه خاک بیزد
جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد ۳
دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم
در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد ۴
در تنگنای دیده وصلت کجا درآید
در بنگه گدایان سلطان چه کار دارد ۵
گریه بهانه سازی تا روی خود ببینی
آئینه با رخ تو چندان چه کار دارد ۶
چون ترک جان گرفتم در عشق روی چون تو
بر من فلان چه گوید بهمان چه کار دارد ۷
خاقانی از زمانه چون دست شست بر وی
سنجر چه حکم راند خاقان چه کار دارد ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.