متن داستانی است درباره سندباد که به تعلیم شاهزاده مشغول میشود اما شاهزاده به دلیل جوانی و بیتوجهی، از یادگیری علم دوری میکند. سندباد با وجود تلاشهای فراوان، نتیجهای نمیگیرد. شاه نگران شده و از سندباد توضیح میخواهد. سندباد با ذکر مثالهایی توضیح میدهد که بدون تایید الهی، تلاشهای بشری به نتیجه نمیرسد. در پایان، داستان پیل و پیلبان را به عنوان مثال مطرح میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است و استفاده از زبان ادبی و کهن ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد. همچنین، نیاز به درک و تحلیل دارد که برای سنین بالاتر مناسبتر است.
بخش ۷ - داستان گرگ و روباه و اشتر
می آموزم تا به تن اندر جان است
نتوان دانست بو که بتوان دانست ۲
این معنی به سمع شاه انها کردند تحیر بر خاطر عاطر او مستولی شد و با خود گفت: آخر مرد صیقل به تثبت و تانی از جواهر آهن ظلمانی به روزی چند، آینه ای می کند که جوهر مظلم او در صقالت و صفوت به حدی می کشد که عکس نمای محاسن «صورکم فاحسن صورکم» می گردد و محاکی لطایف هیات بشر می شود چنانکه مطالعه آیات مجد پادشاهی و تماشای ریاض صنع الهی به واسطه او ممکن می شود اجزای طبیعت و قریحت فرزند من از آهن صلبتر و از جوهر او مظلمتر نیست بدایع تعلیم و صنایع این حکیم را اثری بایستی و مقاسات رنجهای او را که در این مدت تحمیل کرده است، تاثیری پس با خود این بیت می گفت: ۳
وکل شدیده نزلت بحی
سیاتی بعد شدتها رخاء ۴
زین بیش غم زمانه نتوان خوردن
چه توان کردن چو هیچ نتوان کردن ۵
شاه بدین سبب متفکر شد و آثار تغیر بر صفحات وجنات او ظاهر گشت وزرا و ندما زبان استفسار بگشادند که موجب تغییر طبع کریم پادشاه چیست؟ گفت: ۶
آن را که غمی بود که بتواند گفت
غم از دل خود به گفت بتواند رفت ۷
وقائله لم عرتک الهموم
و امرک ممتثل فی الامم ۸
فقلت دعینی علی غصتی
فان الهموم بقدر الهمم ۹
آری خوشدلی عنقای مغرب و کبریت احمر و زمرد اصفر است هر کسی را به قدر همت ولایق حالت، فکرتی و حیرتی است. ۱۰
آن کس که دل خوش به جهان آورده ست
از خانه سیمرغ نشان آورده ست ۱۱
پس فرمود: بدانید که خاطر مرا به جانب این فرزند، نظری عظیم و التفاتی تمام است و تا این غایت منتظر می بودم که در ریاض طبع او نهالی از عقل به ثمره علم رسد یا در چمن دل او خضرتی و نضرتی ظاهر شود که به سمت علم موسوم و مذکور گردد. ۱۲
خود سندباد پتک بر آهن سرد زده است و بر روی آب نقش کرده و راست گفته اند: ۱۳
فقر الجهول بلا قلب الی ادب
فقر الحمار بلا راس الی رسن ۱۴
هست بردن علم و دانش نزد نادان همچنانک
پیش کر بربط سرای و پیش کور آیینه دار ۱۵
آخر آوازی در کوهی دهی، صدایی باز دهد و در تل ریگ چاهی کنی، آبی پدید آید افادت تعلیم و افاضت تلقین سندباد را اثر کم از آن نبود و مثال داد تا سندباد را حاضر کردند و این معانی شرح داد و گفت: اسب تو سنی را که به رایضی دهند، تعلیم رایض در دقایق ریاضت، بهیمه را مرتاض می گرداند و معلم و مهذب می کند تا به اشارت عنان و حرکت رکاب برخفیات و جلیات ارادت او مطلع و مشرف می شود و توسنی را که باعث وحشت است، وداع می کند و طبع بهیمی را که داعیه بی خویشتی و مهیج خلیع العذاری است از خود دور می گرداند و آن در مدتی یسیر، تیسیر می پذیرد چرا باید که قریحت و جبلت شاهزاده که از ارومه کرام و دوحه اشراف است با چندین مواظبت و مداومت و مشقت تعلم و محنت تعلیم با ادب و حکمت الف نگیرد و نهالی که زینت چمن دین و دولت و آرایش باغ ملک و ملت خواهد بود مثمر نگردد؟ مگر در تربیت و رعایت جانب عزیز وی تقصیری جایز داشته ای؟ سندباد چون این مقدمات بشنید، برپای خاست و از شاه و حاضران دستوری خواست و گفت: بقای اکابر دولت و اماثل حضرت در ظلال جلال و مزید اجلال باد تمهید اعذار در مقابله این خطاب اگر اجازت بود بگویم فرمودند: بگوی. ۱۶
سندباد گفت: بر رای شریف بزرگان که ستارگان آسمان فضل و ریاحین بوستان عدلند، پوشیده نماند که این مداح دولت عالیه را در فنون علوم و صنوف حکم تبحری ظاهر است و در تجاریب حوادث، تفکری صایب و مدت عمر در تعلیم و تعلم و افادت و استفادت گذاشتست و اگر صورت این حال در معرض تقصیر است، من تقصیر روا نداشته ام و هر مقاسات و اجتهاد که ممکن گردد و تصویر پذیرد، تقدیم نموده ام اما بی تایید آسمانی و عنایت ربانی به حیلت بشری، سعادت مقصود جمال نمی نماید و انواع تدابیر موافق انوار مقادیر نمی آید و چهره مطلوب، نقاب از چهره وجود خود بر نمی دارد ماکل من طلب و جد و جد و ماکل من ذهب ورد. ۱۷
ولربما فات المراد و ما به
فوت ولکن ذاک بخت الطالب ۱۸
و چون به حقیقت این حال تامل می کنم، کار من با شاهزاده همان مزاج دارد که پیل و پیلبان با پادشاه کشمیر پرسیدند: چگونه بود آن داستان؟ بگوی. ۱۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.