راوی داستان در مشهد مقدس با درویشی فقیر همحجره و همسفر میشود. آنها زندگی ساده و قانعانهای دارند، اما درویش بهتدریج از گرسنگی و فقر خسته شده و به دنبال غذاهای لذیذ میرود. راوی او را به قناعت دعوت میکند، اما درویش تسلیم نمیشود. پس از نقل مکان به روستایی نزدیک، اهالی به اشتباه درویش را شاهزاده گمشده خراسان میپندارند و به او احترام میگذارند. حاکم مشهد که از این موضوع نگران میشود، قصد آسیب رساندن به درویش را دارد. درویش با ترس به راوی پناه میبرد و از قناعت و دوری از دنیا سخن میگوید. سرانجام، با دعای راوی، خبر ورود شاهزاده واقعی میرسد و آنها به مشهد بازمیگردند. در پایان، راوی اشعاری در ستایش قناعت و دوری از دنیا میسراید.
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی پیچیده است و استفاده از زبان کهن و اشعار قدیمی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد. همچنین، موضوعاتی مانند فقر، قناعت و دوری از دنیا نیاز به درک بالاتری از زندگی و فلسفه دارد.
بخش ۱۱ - حکایت در فضیلت قناعت
گرت آسودگی باید بگیتی
برو کنجی گزین در انزوا کوش ۲
بکش دست طمع از مال دنیا
که جز نیشش نباشد هیچگه نوش ۳
الهی ما را در کنج عزلت گوشه ده و از خوان قناعت توشه شکیبی عنایت نما که به فریب عشوه دنیا از راه رخ نتابیم و خصلتی کرامت فرما که در منزل حرص و حسد در بستر غفلت نخوابیم هم درد تو دهی هم درمان تو فرستی هم جان تو بخشی و هم جان تو ستانی گاه قدح مماتمان برلب نهی و گاه باده حیاتمان درکام چکانی گاهی بانگشتی جامه جانها چاک کنی و گاه بسوزنی چاک گریبانها بدوزی ۴
گه فرستی درد و گه درمان دهی
گه ستانی جان و گاهی جان دهی ۵
گه بجانها چاک ز انگشتی زنی
گه بدوزی چاک جان از سوزنی ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.