این متن عرفانی از دیدار عارفی با دختری زیبا در عالم رؤیا سخن میگوید که داغها و جراحتهایی بر پیشانی و پا دارد. عارف از او میپرسد که این نشانها از کجاست و دختر پاسخ میدهد که این داغها از ناکامی در وصال عاشقان حقیقی (جوانمردان) و جراحتها از آزار عاشقان دروغین (نامردان) است. سپس متن با اشعاری ادامه مییابد که بر بیاعتباری دنیا و اهمیت قرب الهی تأکید دارد و مخاطب را به قناعت و دوری از طمع دعوت میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که درک آن به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی نیاز دارد. همچنین، برخی از واژگان و استعارههای به کار رفته ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
بخش ۱۰ - حکایت مرموزه
آری آری آنکه مرد حق بود
از غم دنیای دون مطلق بود ۲
خود نپوید راه جز راه هدا
رو نیارد جز بدرگاه خدا ۳
شسته از دنیا و عقبی جمله دست
درمقام قرب حق دارد نشست ۴
وانکه از دنیای دون مسرور شد
از مقام قرب ایزد دور شد ۵
نه ز دنیا کام وی حاصل شود
نه بوصل دوست او واصل شود ۶
نه دراو حجله کند دامادئی
نه بجز غم باشد او را شادئی ۷
گرتو راهست ای پسر هوشی بسر
از غم دنیای فانی واگذار ۸
بگذر از این کهنه زال و شادیش
پا منه در حجله دامادیش ۹
رخ بتاب از مکر این فرهاد کش
گرچه شیرینست باشد روترش ۱۰
این ترش روئی خریدن تا بکی
کو بکو دایم دویدن تا بکی ۱۱
روبجو در کنج عزلت گوشه
خوش بدست آر از قناعت توشه ۱۲
باش قانع تا نیفتی درطمع
کز طمع با ذلت آمد مرد مع ۱۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.