خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر عاشقانه از عشق ناامید و درد دل شاعر در برابر معشوق سخن میگوید. شاعر از عجز خود در برابر جمال و ناز معشوق مینالد و به تصاویر مختلفی مانند پروانه در آتش شمع، مرغ گرفتار در دام، و غریق در دریای عشق اشاره میکند. همچنین، تضاد بین عشق و عقل، و رهایی از تعلقات دنیوی نیز در شعر دیده میشود.
محتوا شامل مضامین عاشقانه و عرفانی پیچیده است که درک آن برای نوجوانان کمسال دشوار بوده و نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد.
شماره ۴۰ - میبرد دل من بان ترک ختائی چون کنم
میبرد دل من بان ترک ختائی چون کنم
با شکنج طرهاش زورآزمایی چون کنم ۱
خواستم جویم میانش بست عقلم را بموی
با چنین بیدانشی کشورگشائی چون کنم ۲
خال او دیدم پی آن دانه رفتم سوی دام
از کمند پرخمش فکر رهائی چون کنم ۳
از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بال
مرغ دامم من بشاهین هوائی چون کنم ۴
عشق دریائیست کانجا چاره نبود بر غریق
آشنا دروی باین بیدست و پائی چون کنم ۵
ما و عجز بینوائی یار و استغنا و ناز
تا باستغنای او با بینوائی چون کنم ۶
پیش شمع روی او پروانهسان میسوخت جان
در شبان وصل تا روز جدایی چون کنم ۷
نالههای عاشقی آید زهر بندم چونی
گوش جانم بر نغمه چنگی و نانی چون کنم ۸
گر نیاید بر بهای بادهام روزی بکار
خرقه و سجاده را در تنگنائی چون کنم ۹
دلق و تسبیحم بمی شد رهن در کوی مغان
با چنین تردامنیها پارسائی چون کنم ۱۰
عاشقانرا دل ز کبر و کبریایی رسته است
کبریایی عشق بینم کبریایی چون کنم ۱۱
دل شکست از زلف یارم پر ز غم ساغر ز سنگ
استخوان دیگر نگیرد مومیایی چون کنم ۱۲
بنده عشقم نخوانم بعد ازین فرمان عقل
از خدائی رسته باشم کدخدائی چون کنم ۱۳
ناصحم گوید صفی می، نوش و از زاهد بپوش
من بصفوت زادهام این بیصفائی چون کنم ۱۴
با شکنج طرهاش زورآزمایی چون کنم ۱
خواستم جویم میانش بست عقلم را بموی
با چنین بیدانشی کشورگشائی چون کنم ۲
خال او دیدم پی آن دانه رفتم سوی دام
از کمند پرخمش فکر رهائی چون کنم ۳
از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بال
مرغ دامم من بشاهین هوائی چون کنم ۴
عشق دریائیست کانجا چاره نبود بر غریق
آشنا دروی باین بیدست و پائی چون کنم ۵
ما و عجز بینوائی یار و استغنا و ناز
تا باستغنای او با بینوائی چون کنم ۶
پیش شمع روی او پروانهسان میسوخت جان
در شبان وصل تا روز جدایی چون کنم ۷
نالههای عاشقی آید زهر بندم چونی
گوش جانم بر نغمه چنگی و نانی چون کنم ۸
گر نیاید بر بهای بادهام روزی بکار
خرقه و سجاده را در تنگنائی چون کنم ۹
دلق و تسبیحم بمی شد رهن در کوی مغان
با چنین تردامنیها پارسائی چون کنم ۱۰
عاشقانرا دل ز کبر و کبریایی رسته است
کبریایی عشق بینم کبریایی چون کنم ۱۱
دل شکست از زلف یارم پر ز غم ساغر ز سنگ
استخوان دیگر نگیرد مومیایی چون کنم ۱۲
بنده عشقم نخوانم بعد ازین فرمان عقل
از خدائی رسته باشم کدخدائی چون کنم ۱۳
ناصحم گوید صفی می، نوش و از زاهد بپوش
من بصفوت زادهام این بیصفائی چون کنم ۱۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۹ - هیچ شگفتی ز هر چه هست بعالم
گوهر بعدی:شماره ۴۱ - گویند که من بر کف در راه تو سر دارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.