شاعر در این شعر از درد هجران و فراق معشوق مینالد. گلهای داغش نماد رنجهای اوست و باغ بیثمرش نشاندهندهی نرسیدن به وصال یار. او خود را مانند شمعی میداند که در آتش عشق میسوزد و دودش به آسمان میرود. با وجود همهی این رنجها، حتی یک گل هم از باغ وصل نچیده و دستش همچون لالهای داغ، تهی است. درد فراق چنان شدید است که گویی از گوش مینا خون جاری شده و چشمهایش از ترس این صحنه، کودکانه میلرزند. شاعر در پایان تأکید میکند که مانند شمعی بیفروغ، هرگز گلی بر چراغش ننشسته است.
محتوا شامل مضامین عاشقانهی عمیق و استعارههای پیچیده است که درک آنها به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، استفاده از نمادها و تصاویر شعری مانند 'گلهای داغ'، 'خون روان از گوش مینا' و 'شمع بیفروغ' ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.
شماره ۴۹۷ - بشکفته صد رنگ گلهای داغم
در سیر گل نیست حاجت به باغم ۱
هجر تو امشب آتش به دل زد
برخاست چون شمع دود از دماغم ۲
یک گل نچیدم از باغ وصلت
دست تهی کرد چون لاله داغم ۳
تا خون روان شد از گوش مینا
طفلانه ترسید چشم ایاغم ۴
چون شمع تصویر از بی فروغی
هرگز نیفتاد گل بر چراغم ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.