شاعر در این غزل از درد هجران و فراق معشوق مینالد و احوال پریشان خود را به گیسوی پریشان معشوق تشبیه میکند. او از شب و روز یکسان خود در فراق یاد میکند و آرزو میکند که مانند پروانه در آتش عشق بسوزد. شاعر از چاه زنخدان و زلف معشوق یاد میکند و دل خود را مانند یوسف در چاه و زندان میداند. او از رقیب میخواهد دست از معشوق بردارد و آرزو میکند که معشوق مانند ماه از پرده بیرون آید تا خورشید از گردون بیفتد. در پایان، شاعر از اشتیاق به معشوق میگوید و خود را مات و حیران توصیف میکند.
محتوا شامل مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسن قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۲۳۵ - نگارا جانم از هجر تو نالان تا بکی باشد
چو گیسوی تو احوالم پریشان تابکی باشد ۱
بیاد طره همچون شب و رخسار چون روزت
شب و روزم بپیش دیده یکسان تا بکی باشد ۲
بزن بر خرمنم یکباره آتش همچو پروانه
چو شمعم جان بناکامی گدازان تا بکی باشد ۳
پی چاه زنخدان و سر زلف چو زنجیرت
دلم چونیوسف اندر چاه و زندان تا بکی باشد ۴
بکن دست رقیب از لعل کوتاه ایپری پیکر
بدست اهرمن مهر سلیمان تا بکی باشد ۵
درآ از پرده ای مه تا فتد خورشید از گردون
خود این بی پا و سر سرگرم جولان تا بکی باشد ۶
نمایان ساز رخ این شهسوار عرصه خوبی
صغیر از اشتیاقت مات و حیران تا بکی باشد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.