شاعر در این شعر از رهایی از دام عشق و فریب سخن میگوید و بیان میکند که دیگر فریب عشق را نمیخورد. او از این که طبیبش خود بیمار شده و دیگر نمیتواند به او کمک کند، اظهار ناراحتی میکند. شاعر همچنین از این که دلش را به دیگری داده و دیگر نمیخواهد دلدار دیگری باشد، سخن میگوید. او ترجیح میدهد از آزار عشق رها شود و حتی اگر آزار بیشتری ببیند، باز هم از رهایی خوشحال است. در پایان، شاعر به مخاطب هشدار میدهد که از جفا دوری کند و به کارهای دیگر بپردازد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهتر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۲۲۶ - جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر ۱
شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر ۲
گو مکن غمزهٔ او سعی به دلداری ما
زانکه دادیم دل خویش به دلدار دگر ۳
بس که آزرده مرا خوشترم از راحت اوست
گر صد آزار ببینم ز دل آزار دگر ۴
وحشی از دست جفا رست دلت واقف باش
که نیفتد سرو کارت به جفا کار دگر ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.