خلاصه و ردهبندی سنی
18+
این متن شعری است که از زبان یک فرد ناتوان و کوچک بیان میشود که خود را در سایهٔ بزرگان و خورشید تابان میبیند. او از سفر خود از عمان به عمان دیگر و تلاش برای کسب کمال سخن میگوید. همچنین، از تشنگی برای دیدار و رسیدن به آب حیات و رمز و رازهای زندگی صحبت میکند. در نهایت، او خود را به عنوان یک وحشی توصیف میکند که برای پابوس سگان میر میران آمده است.
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی دارد.
غزل ۶۰ - ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست
ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست
ذرهای در سایهٔ خورشید تابان آمدست ۱
قطرهای ناچیز کو را برد ابر تفرقه
رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست ۲
سنگ ناقص کرده خود را مستعد تربیت
تا کند کسب کمالی جانب کان آمدست ۳
بی زبان مرغی که در کنج قفس دم بسته بود
سد زبان گردیده و سوی گلستان آمدست ۴
تشنهٔ دیدار کز وی تا اجل یک گام بود
اینک اینک بر کنار آب حیوان آمدست ۵
تا به کی این رمز و ایما، این معما تا به چند
چند درد سر دهم کین آمدست، آن آمدست ۶
مختصر کردم سخن وحشیست کز سر کرده پا
بهر پابوس سگان میر میران آمدست ۷
ذرهای در سایهٔ خورشید تابان آمدست ۱
قطرهای ناچیز کو را برد ابر تفرقه
رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست ۲
سنگ ناقص کرده خود را مستعد تربیت
تا کند کسب کمالی جانب کان آمدست ۳
بی زبان مرغی که در کنج قفس دم بسته بود
سد زبان گردیده و سوی گلستان آمدست ۴
تشنهٔ دیدار کز وی تا اجل یک گام بود
اینک اینک بر کنار آب حیوان آمدست ۵
تا به کی این رمز و ایما، این معما تا به چند
چند درد سر دهم کین آمدست، آن آمدست ۶
مختصر کردم سخن وحشیست کز سر کرده پا
بهر پابوس سگان میر میران آمدست ۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۹ - خوش صید غافلی به سر تیر آمدست
گوهر بعدی:غزل ۶۱ - از تو همین تواضع عامی مرا بس است
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.