خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که از امید و انتظار برای وصال و رهایی از رنجها سخن میگوید. شاعر از ضعف بخت و گرفتاریهای زندگی شکایت میکند، اما همچنان به امید وصل و رهایی دل بسته است. او از عطش وصال و ناامیدیهایش میگوید و آرزوهای محال خود را بیان میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعری و استعارههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد.
غزل ۱۵ - هست امید قوتی بخت ضعیف حال را
هست امید قوتی بخت ضعیف حال را
مژدهٔ یک خرام ده منتظر وصال را ۱
گوشهٔ ناامیدیم داد ز سد بلا امان
هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را ۲
رشحهٔ وصل کو کزو گرد امید نم کشد
وز نم آن برآورم رخنهٔ انفصال را ۳
نیم شبان نشسته جان ، بر در خلوت دلم
منتظر صدای پا مهد کش خیال را ۴
من که به وصل تشنهام خضر چه آبم آورد؟
رفع عطش نمیشود تشنهٔ این زلال را ۵
دل ز فریب حسن او بزم فسوس و اندرو
انجمنی به هر طرف آرزوی محال را ۶
وحشی محو مانده را قوت شکر وصل کو
حیرت دیده گو به گو عذر زبان لال را ۷
مژدهٔ یک خرام ده منتظر وصال را ۱
گوشهٔ ناامیدیم داد ز سد بلا امان
هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را ۲
رشحهٔ وصل کو کزو گرد امید نم کشد
وز نم آن برآورم رخنهٔ انفصال را ۳
نیم شبان نشسته جان ، بر در خلوت دلم
منتظر صدای پا مهد کش خیال را ۴
من که به وصل تشنهام خضر چه آبم آورد؟
رفع عطش نمیشود تشنهٔ این زلال را ۵
دل ز فریب حسن او بزم فسوس و اندرو
انجمنی به هر طرف آرزوی محال را ۶
وحشی محو مانده را قوت شکر وصل کو
حیرت دیده گو به گو عذر زبان لال را ۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۴ - چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
گوهر بعدی:غزل ۱۶ - بر سر نکشت در تب غم هیچکس مرا
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.