شاعر از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از معشوقی شوخ و دغلباز شکایت میکند که همواره با جفا و بیداد او مواجه است. شاعر آرزو میکند که کاش با چنین معشوقی سر و کاری نداشت و از رنج عشق رها بود. او همچنین به ناتوانی خود در برابر جفاهای معشوق و بیوفایی او اشاره میکند، اما در عین حال، حشمت و جایگاه معشوق را میستاید و میداند که عشق او هرگز از بین نمیرود.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از واژگان و مفاهیم پیچیدهتر ادبیات کلاسیک فارسی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات دارد.
غزل ۳۸۹ - از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی
هر روز همی بینم رنجی و عنایی ۱
شکرست مر آنرا که نباشد سر و کارش
با پاکبری عشوهدهی شوخ دغایی ۲
گویی که ندارد به جهان پیشهٔ دیگر
جز آنکه کند با من بیچاره جفایی ۳
تا چند کند جور و جفا با من عاشق
ناکرده به جای من یکروز وفایی ۴
تا چند کشم جورش من بنده به دعوی
یعنی که همی آیم من نیز ز جایی ۵
دانم که خلل ناید در حشمت او را
گر عاشق او باشد بیچاره گدایی ۶
گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دل
گوید که مرا هست درین هر دو ریایی ۷
خورشید رخست او و سنایی را زان چه
چون نیست نصیب او هر روز ضیایی ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.