شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید و از معشوق خود میخواهد که به او روی آورد. او معشوق را به عنوان قبلهگاه زیبایی و گنج خوبی توصیف میکند و از بیوفایی او شکایت دارد. شاعر بیان میکند که حتی خورشید نیز در برابر زیبایی معشوق محو میشود و نیازی به روشنایی نیست. او از معشوق میخواهد که دیگر در میان مردم به او آزار نرساند و کسی او را به جفاکاری متهم نکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی احساسی دارد که معمولاً در سنین بالاتر یافت میشود.
غزل ۳۸۶ - ای جان و جهان من کجایی
آخر بر من چرا نیایی ۱
ای قبلهٔ حسن و گنج خوبی
تا کی بود از تو بیوفایی ۲
خورشید نهان شود ز گردون
چون تو به وثاق ما در آیی ۳
اندر خم زلف بت پرستت
حاجت ناید به روشنایی ۴
زین پس مطلب میان مجلس
آزار دل خوش سنایی ۵
تا هیچ کسی ترا نگوید
کای پیشهٔ تو جفانمایی ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.