شاعر در این شعر از عشق و دیوانگی ناشی از آن سخن میگوید. او از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر روح و روان خود مینویسد و به مقایسهی عشق با دیگر لذتهای زندگی میپردازد. همچنین، شاعر به پیری و از دست دادن تواناییهای جوانی اشاره کرده و تنهایی خود را بیان میکند. در نهایت، او از عشق به عنوان بالاترین مقام یاد میکند و از طعنههای دیگران در مورد بیسر و پایی خود دفاع میکند.
متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات به پیری و تنهایی نیاز به تجربهی زندگی دارد تا به خوبی درک شود.
شماره ۵۲ - شد دماغ از سنبل او بسکه سودایی مرا
خوشتر آید نکهت گلهای صحرائی مرا ۱
بسکه از سودای زلفش میکنم دیوانگی
گشته بر سر جمع داغش چون تماشائی مرا ۲
چون ندارم چشم فیض از تیره روزان جهان
گشته میل سرمه، شمع راه بینایی مرا ۳
در جوانی میگرفتم من که تیغ از دست کوه
عاقبت پیری گرفت از دست گیرایی مرا ۴
عیشها با عیشهای رفته خود میکنم
چون عصا برپای دارد یاد برنایی مرا ۵
همچو پاکان میتوانم دست بر خاطر نهاد
دست تا گردیده پاک از چرک دنیائی مرا ۶
می نهد هرکس قدم در خانه ام دزد من است
زآنکه مالی نیست دیگر غیر تنهایی مرا ۷
طعن عریانی مزن واعظ که از سلطان عشق
بی سر و پاییست تشریف سراپایی مرا ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.