شاعر در این متن از عشق و دلدادگی به معشوق سخن میگوید. او از حضور معشوق در زندگی خود احساس آرامش و شادی میکند و این حضور را بهگونهای توصیف میکند که گویی هزاران جان به جان او افزوده شده است. شاعر از زیبایی و قد بلند معشوق تعریف میکند و احساس میکند که معشوق او را به آسمان میبرد. در پایان، شاعر از جدایی و دوری معشوق ابراز ناراحتی میکند و خود را بندهٔ بانگ پاسبان (موذن) میداند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و تشبیهات شعری قدیمی ممکن است برای سنین پایینتر دشوار باشد.
غزل ۲۵۶ - آمد بر من جهان و جانم
انس دل و راحت روانم ۱
بر خاستمش به بر گرفتم
بفزود هزار جان به جانم ۲
از قد بلند و زلف پشتش
گفتم که مگر به آسمانم ۳
چون سر بنهاد در کنارم
رفت از بر من جهان و جانم ۴
فریاد مرا ز بانگ موذن
من بندهٔ بانگ پاسبانم ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.