شاعر در این متن از نبود عشق و وفا در جامعه انتقاد میکند و بیان میدارد که در شهر او، تخت و تاج و قدرت اهمیت بیشتری دارد. او از غم و اندوهی میگوید که تنها با گریستن قابل درمان است و از آزادگی و صداقتی سخن میگوید که دیگر یافت نمیشود. شاعر همچنین به فساد و تاراج در جامعه اشاره میکند و از بیعدالتی و فشارهای مالی مانند باج و خراج شکایت دارد.
متن دارای مضامین انتقادی و پیچیدهای است که درک آن نیاز به تجربه و شناخت کافی از مسائل اجتماعی دارد. همچنین، مفاهیمی مانند فساد، بیعدالتی و فشارهای مالی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامفهوم باشد.
شماره ۸۰ - در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست
در هیچ گوشه نیست که صد تخت و تاج نیست ۱
چشم تری به چین جبین می توان فروخت
کار وفا هنوز چنان بی رواج نیست ۲
خاطر به خنده گل و مل وانمی شود
غیر از گریستن غم دل را علاج نیست ۳
شهری به شیشه دل ما سنگ می زنند
در هیچ پای نیشتری از زجاج نیست ۴
کس زیر چرخ توسن آزادگی نتاخت
تاراج می کنند به راهی که باج نیست ۵
ما خط رسانده ایم به مهر مسلمی
آفت رسیده را غم باج و خراج نیست ۶
از نوش روزگار «نظیری » گداختیم
این باده را موافقتی با مواج نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.