شاعر در این متن از درد عشق و جدایی میگوید و از ناامیدی و بیوفایی روزگار شکایت دارد. او احساس میکند که گوهری ارزشمند را از دست داده و تاج سروری از سرش برداشته شده است. شاعر از عشق بیوفا و ستمگری معشوق گلایه میکند، اما در عین حال، از عشق و جنون ناشی از آن نیز سرخوش است. در پایان، او به این فکر میکند که حتی پس از مرگ نیز عشقش باقی خواهد ماند.
این متن دارای مضامین عاشقانهای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناامیدی، بیوفایی، و اشاره به مرگ نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد تا به درستی درک شود.
شماره ۷۳ - دلم ز خاک ره آن غیرت پری برداشت
ز دستم این گهر افتاد و گوهری برداشت ۱
از آن بداغ جنون سرخوشم که نتواند
زمانه از سرم این تاج سروری برداشت ۲
فغان ز جنس گساد وفا که مییابد
ز سود آن نظر از قحط مشتری برداشت ۳
ز ترک مهر مه من بخواجه ماند
که دست از روش بندهپروری برداشت ۴
رهین منت دون همتان مشو که بتن
ز پیلهور نتوان نازجوهری برداشت ۵
بتی که چاشنی لطف داشت بیدادش
ز ما چه دید که دست از ستمگری برداشت ۶
باین خوشم که پس از قتل خویشتن مشتاق
که خون ما پی آن ترک لشگری برداشت ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.