شاعر در این متن از عشق و هجران معشوق سخن میگوید و بیان میکند که بدون دیدار و گفتار معشوق، توانایی و شکیبایی در دلش باقی نمانده است. هجران معشوق او را دچار صفرا و سودا کرده و عشق معشوق هر شب جانش را برمیانگیزد. شاعر از تنهایی و ناتوانی خود در برابر عشق مینالد و بیان میکند که عشق معشوق حتی پیری را بر چهرهاش آشکار کرده است. او از بیفایده بودن عقل و دانایی در برابر بلای عشق سخن میگوید.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی احساسی دارد. مفاهیمی مانند هجران، تنهایی، و تأثیرات عشق بر روان و جسم، برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درکتر است.
غزل ۱۶ - نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا ۱
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا ۲
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا ۳
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذرهای دردیده بینایی مرا ۴
از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا ۵
گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا ۶
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.