صوفیای در راه خود آوازی میشنود که کسی کلیدش را گم کرده و در جستجوی آن است. صوفی به او میگوید که اگر در بسته است، باید صبر کند تا کسی آن را باز کند. سپس صوفی از حیرت و سرگشتگی خود سخن میگوید و بیان میکند که در وادی حیرت گرفتار شده و نمیداند چگونه از آن رهایی یابد. او از این که نمیداند چه باید بکند، اظهار ناراحتی میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که شکایتش به شکر و کفرش به ایمان تبدیل شده است.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود
کان یکی میگفت گم کردم کلید ۱
که کلیدی یافتست این جایگاه
زانک دربستست این بر خاک راه ۲
گر در من بسته ماند، چون کنم
غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم ۳
صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش
در چو میدانی برو، گو بسته باش ۴
بر در بسته چو بنشینی بسی
هیچ شک نبود که بگشاید کسی ۵
کار تو سهل است و دشوار آن من
کز تحیر میبسوزد جان من ۶
نیست کارم رانه پایی نه سری
نه کلیدم بود هرگز نه دری ۷
کاش این صوفی بسی بشتافتی
بسته یا بگشادهای دریافتی ۸
نیست مردم را نصیبی جز خیال
می نداند هیچ کس تا چیست حال ۹
هر که گوید چون کنم، گو چون مکن
تا کنون چون کردهای اکنون مکن ۱۰
هر که او در وادی حیرت فتاد
هر نفس در بیعدد حسرت فتاد ۱۱
حیرت و سرگشتگی تا کی برم
پی چو گم کردند من چون پی برم ۱۲
میندانم کاشکی میدانمی
که اگر میدانمی حیرانمی ۱۳
مر مرا اینجا شکایت شکر شد
کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.