خلاصه و رده‌بندی سنی 18+

لقمان سرخسی از خداوند می‌خواهد که او را از بندگی آزاد کند و شادی به او ببخشد. او از پیری و رنج‌های بندگی شکایت می‌کند و می‌خواهد که عقل و تکلیف را ترک کند تا به آزادی برسد. پس از رهایی از عقل و تکلیف، او احساس می‌کند که هویت خود را از دست داده و در خدا محو شده است.

متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، مفاهیمی مانند محو شدن در خدا و از دست دادن هویت ممکن است برای مخاطبان جوان تر پیچیده و نامفهوم باشد.

مشاهده کامل

راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار

گفت لقمان سرخسی کای اله
پیرم و سرگشته و گم کرده راه ۱

بنده‌ای کو پیر شد شادش کنند
پس خطش بدهند و آزادش کنند ۲

من کنون در بندگیت ای پادشاه
همچو برفی کرده‌ام موی سیاه ۳

بندهٔ بس غم کشم، شادیم بخش
پیرگشتم ، خط آزادیم بخش ۴

هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص
هر که او از بندگی خواهد خلاص ۵

محو گردد عقل و تکلیفش به هم
ترک گیر این هر دو و درنه قدم ۶

گفت الاهی پس ترا خواهم مدام
عقل و تکلیفم نباید والسلام ۷

پس ز تکلیف وز عقل آمد برون
پای کوبان دست می‌زد در جنون ۸

گفت اکنون من ندانم کیستم
بنده باری نیستم، پس چیستم ۹

بندگی شد محو، آزادی نماند
ذره‌ای در دل غم و شادی نماند ۱۰

بی‌صفت گشتم، نگشتم بی‌صفت
عارفم اما ندارم معرفت ۱۱

من ندانم تو منی یا من توی
محو گشتم در تو و گم شد دوی ۱۲
کانال گوهرین در ایتا
این گوهر را بشنوید

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد
گوهر بعدی:حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.