شاعر در این متن از دردها و رنجهای خود میگوید و از بیتوجهی و بیمهری اطرافیان شکایت دارد. او از تنهایی و بیکسی سخن میگوید و آرزو میکند که کاش در انزوا میماند تا با بیگانگان محرم نشود. شاعر همچنین از غم و اندوهی که از پیمانهای نادرست به او رسیده، گله میکند و از فرزانگان و خردمندان خسته شده است. در نهایت، او به دنبال نشاط و رهایی از این غمخانه است.
متن دارای مفاهیم عمیق عاطفی و اجتماعی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند انتقاد از جامعه و بیان غمهای درونی ممکن است برای سنین پایینتر سنگین و نامفهوم باشد.
شماره ۹۳ - من و از خون دل پیمانه ای چند
تو و پیمانه با بیگانه ای چند ۱
به پیشت درد دل میگویم افسوس
که در گوشت بود افسانه ای چند ۲
همان به کاشنا محروم ماند
که محرم شد باوبیگانه ای چند ۳
جمال شمع نا پیدا و هر سو
از او آتش بجان پروانه ای چند ۴
ندیدم جز غم از پیمان زاهد
من و میخانه و پیمانه ای چند ۵
ز غوغای خردمندان به تنگم
دریغ از ناله ی مستانه ای چند ۶
ملول از صحبت فرزانگانم
خوشا ویرانه و دیوانه ای چند ۷
دل ما گر رود از دست غم نیست
ز ملک شاه کم ویرانه ای چند ۸
مباد آسیب شمع انجمن را
چه باک ارجان دهد پروانه ای چند ۹
نشاط آخر برون نه گامی از خویش
تو خود پا بست این غمخانه ای چند ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.