متن داستان پیرمردی را روایت میکند که با دیدن چهرهی جوانی ترسا (مسیحی) که شراب ارغوانی در دست دارد، تحت تأثیر قرار میگیرد. جوان با زیبایی و جذابیت خود، پیرمرد را به چالش میکشد و او را در وضعیتی ناتوان قرار میدهد. پیرمرد پس از دیدن چهرهی جوان، از ناتوانی خود شکایت کرده و به خداوند پناه میبرد. در پایان، جوان به پیرمرد نشانهای از راه حقیقت را میدهد و پیرمرد با شنیدن این سخن، جان میسپارد.
متن دارای مفاهیم عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۸۱۴ - ترسا بچهای به دلستانی
در دست شراب ارغوانی ۱
دوش آمد و تیز و تازه بنشست
چون آتش و آب زندگانی ۲
دانی که خوشی او چه سان بود
چون عشق به موسم جوانی ۳
در بسته میان خود به زنار
بگشاده دهن به دلستانی ۴
در هر خم زلف دلفریبش
صد عالم کافری نهانی ۵
آمد بنشست و پیر ما را
بنهاد محک به امتحانی ۶
القصه چو پیر روی او دید
از دست بشد ز ناتوانی ۷
دردی ستد و درود دین کرد
یارب ز بلای ناگهانی ۸
دردا که چنان بزرگواری
برخاست ز راه خرده دانی ۹
ترسا بچه را به پیش خود خواند
پس گفت نشان ره چه دانی ۱۰
گفتا که نشان راه جایی است
کانجا نه تویی و نه نشانی ۱۱
چون پیر سخن شنید جان داد
عطار سخن بگو که جانی ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.