این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از عشق و اشتیاق خود به معشوق سخن میگوید. او از درد فراق و دوری از معشوق شکایت میکند و از عشق بیکران و بینهایت او سخن میگوید. شاعر معشوق را به عنوان گنجی بیکران و گوهری نایاب توصیف میکند که در دل او پنهان شده است. او از حیرت و درماندگی عاشقان در برابر عشق معشوق سخن میگوید و از معشوق میخواهد که به عاشقان تشنه، شراب عشق بچشاند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۸۱۰ - ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
که ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی ۱
دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری
که خبر نبود دل را که تو در میان جانی ۲
ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز میطپیدم
چو به لب رسید جانم پس ازین دگر تو دانی ۳
به عتاب گفته بودی که بر آتشت نشانم
چو مرا بسوخت عشقت چه بر آتشم نشانی ۴
همه بندها گشادی به طریق دلفریبی
همه دستها ببستی به کمال دلستانی ۵
تو چه گنجی آخر ای جان که به کون در نگنجی
تو چه گوهری که در دل شدهای بدین نهانی ۶
دو جهان پُر از گهر شد ز فروغ تو ولیکن
به تو کی توان رسیدن که تو گنج بیکرانی ۷
همه عاشقان عالم همه مفلسان عاشق
ز تو ماندهاند حیران که به هیچ مینمانی ۸
چو به سرکشی در آیی همه سروران دین را
ز سر نیازمندی چو قلم به سر دوانی ۹
دل تشنگان عاشق ز غم تو سوخت در بر
چه شود اگر شرابی بر تشنگان رسانی ۱۰
اگر از پی تو عطار اثر وصال یابد
دو جهان به سر برآرد ز جواهر معانی ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.