این شعر از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. شاعر بیان میکند که اگر دوست درد دوست را میفهمید یا دشمنی نمیکرد، همه چیز بهتر بود. او از خار فراق در دل و چشم میگوید و آرزو میکند که درمانی برای آن وجود داشت. همچنین اشاره میکند که عاشقی با درد همراه است و اگر کسی میتوانست از چنگال عشق رها شود، بهتر بود. در نهایت، شاعر از روحی میگوید که بدون گرد و غبار عشق بیحرکت است و اگر میتوانست از عشق رها شود، مردانهتر بود.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج و فراق نیاز به بلوغ عاطفی دارند.
شماره ۷۱ - گر دوست غم دوست بخوردی سره بودی
ور دشمنییی نیز نکردی سره بودی ۱
خاریست مرا در دل و دیده ز فراقش
تریاق چنین خاری وردی سره بودی ۲
با درد بود عاشقی مردم اگر هم
جستی ز کف عشق بدردی سره بودی ۳
زین روح که بی گرد نمی خیزد ازو هیچ
کز عشق برآوردی گردی سره بودی ۴
دل عشق به جان جست ولیک ار نشدی زان
عاجز چو زنی آنگه مردی سره بودی ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.