این متن شعری است که در آن شاعر از ناامیدی و حسرت خود نسبت به رفتار ناعادلانه و بیمهری کسی که قبلاً به او عشق میورزیده، سخن میگوید. شاعر از تغییر رویه و بیوفایی این شخص شکایت دارد و احساس میکند که مورد بیاحترامی قرار گرفته است. او همچنین به آزادگی و ارزشهای انسانی اشاره میکند و از بازگشت از اصول اخلاقی ابراز تأسف میکند.
مفاهیم عمیق عاطفی و اجتماعی موجود در شعر ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مضامین مانند حسرت، انتقاد از بیوفایی و تحلیل روابط انسانی نیاز به بلوغ فکری دارد که معمولاً از نوجوانی به بعد شکل میگیرد.
شماره ۶۸ - چو جانم گرامی همی داشتی
سرم را به گردون برافراشتی ۱
ز روی بزرگی چه واجب کند
بیفکندن آن را که برداشتی ۲
چه کردم نگوئی کزینسان مرا
میان جهان خوار بگذاشتی ۳
تو تا کردی از مهر من دل تهی
دلم را ز حسرت بینباشتی ۴
بگفتار بد خواه بی سنگ من
ز من روی یکباره برگاشتی ۵
نبودی به دل آگه از راز من
در و غم همه راست پنداشتی ۶
رخم را بزر آب کردی رقم
پس آنگه چو آیینه بنگاشتی ۷
تو تا زادی از مادر پاک تن
همه تخم آزادگی کاشتی ۸
چرا بازگشتی ز آیین خویش
چرا بر رخم چشم نگماشتی ۹
نخواهمت هرگز مگر نیکوئی
از آن پس که بد خواهم انگاشتی ۱۰
مبیناد چشم حسن هیچ روز
که با دشمنانت بود آشتی ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.