خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این متن از عشق و فراق یار خود سخن میگوید. او از درد فراق و ناامیدی در رسیدن به معشوق شکایت میکند و در گفتوگویی خیالی با یار خود، از رنجها و ستمهای عشق مینالد. یار نیز پاسخهایی تند و گاه ناامیدکننده به او میدهد و در نهایت، شاعر با غم و اندوه فراوان، منتظر دیدار معشوق میماند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از عبارات و مفاهیم مانند ناامیدی و رنج عشق نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
غزل ۳۸۷ - از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار ۱
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم
حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار ۲
گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب
گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار ۳
گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا
چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار ۴
گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود
گفت اندر حرم شاه که را باشد بار ۵
گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی
گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار! ۶
گفتم از دست ستمهای تو تا کی نالم
گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار ۷
گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت
بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار ۸
در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم
هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار ۹
گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم
در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار ۱۰
حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی
خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار ۱۱
چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود
دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار ۱۲
با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا
بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار ۱۳
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار ۱
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم
حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار ۲
گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب
گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار ۳
گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا
چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار ۴
گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود
گفت اندر حرم شاه که را باشد بار ۵
گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی
گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار! ۶
گفتم از دست ستمهای تو تا کی نالم
گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار ۷
گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت
بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار ۸
در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم
هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار ۹
گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم
در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار ۱۰
حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی
خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار ۱۱
چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود
دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار ۱۲
با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا
بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار ۱۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۸۶ - اگر خورشید خواهی سایه بگذار
گوهر بعدی:غزل ۳۸۸ - درآمد دوش ترکم مست و هشیار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.