شاعر در این متن از غم و اندوه ناشی از عشق نافرجام و جفای معشوق میگوید. او از طعنههای دشمنان و بیتوجهی اطرافیان شکایت دارد، اما در عین حال، ترحم بیگانگان را به بیمهری نزدیکان ترجیح میدهد. شاعر با دل شکستهاش سخن میگوید و از معشوق میخواهد که بداند در فراق او، دلش پر از اندوه است. در پایان، او به درویشی و قناعت به عنوان راه نجات اشاره میکند و معتقد است که پادشاه واقعی جهان، حامی درویشان است.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و فلسفی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی نیاز دارد. همچنین، برخی از واژهها و ترکیبات ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۱۱۱ - مرا غمی که ز عشق تو بر دل ریش است
به شرح راست نیاید که غم از آن بیش است ۱
ز طعن دشمن بیهوده گوی بر تن من
به جای هر سر مویی ز غم سری بیش است ۲
مرا ز خویش ملالست خاصه بیگانه
ولی ترحّم بیگانه بهتر از خویش است ۳
برو تو ای دل بیچاره و به ترکش گوی
وفا مجوی ز یاری که او جفاکیش است ۴
ایا نسیم صبا گر به دوست برگذری
بگو که بی تو به کام دل بداندیش است ۵
مرا به ملک جهان نیست جز غمت کاری
اگرچه خلق جهان را همه غم خویش است ۶
یقین که گوشه ی درویشی از دو عالم به
که پادشاه جهان پاسبان درویش است ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.