خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از درد و رنج عشق، نبود عدالت و آزادی در جهان، و احساس ناامیدی و اسارت سخن میگوید. شاعر از غمهای جهانی مینالد و بیان میکند که حتی طبیعت نیز از آزادی محروم است. همچنین، او بر مهارت خود در غزلسرایی تأکید دارد.
مفاهیم عمیق عاطفی و اجتماعی مانند ناامیدی، اسارت، و انتقاد از نبود عدالت نیاز به درک و بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت میشود.
شماره ۳۹ - این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست
این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیست
نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست ۱
وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم
در خم زلفت کسی مشگل گشا چون باد نیست ۲
کوه کندن در خور سرپنجه ی عشق است و بس
ورنه این زور و هنر در تیشه ی فرهاد نیست ۳
در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست
همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست ۴
یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس
یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست ۵
هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است
گوییا در روی گیتی هیچ کس دلشاد نیست ۶
کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن
در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست ۷
نیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست ۱
وانشد از شانه یک مو عقده از کار دلم
در خم زلفت کسی مشگل گشا چون باد نیست ۲
کوه کندن در خور سرپنجه ی عشق است و بس
ورنه این زور و هنر در تیشه ی فرهاد نیست ۳
در گلستان جهان یک گل به آزادی نرست
همچو من سرو چمن هم راستی آزاد نیست ۴
یا اسیران قفس را نیست کس فریاد رس
یا مرا از ناامیدی حالت فریاد نیست ۵
هر که را بینی به یک راهی گرفتار غم است
گوییا در روی گیتی هیچ کس دلشاد نیست ۶
کرده از بس فرخی شاگردی اهل سخن
در غزل گفتن کسی مانند او استاد نیست ۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۸ - این نیست عرق کز رخ آن ماه جبین ریخت
گوهر بعدی:شماره ۴۰ - جهان نمای درستی، دل شکستهی ماست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.