این متن شعری است که از عشق و مستی ناشی از آن سخن میگوید. شاعر از عشق به عنوان میی یاد میکند که او را مست کرده و از هستی خود بیخبر ساخته است. او از دلسوختگی و بیخبری از خود و دیگران میگوید و بیان میکند که در بادیهٔ عشق، نه نقصانی وجود دارد و نه کمالی. شاعر از عشق به معشوق خود سخن میگوید و بیان میکند که حاضر است جان خود را در راه او فدا کند. در نهایت، شاعر از غرق شدن در غم و عشق معشوق سخن میگوید و بیان میکند که دلش دیگر دل نیست و سرش دیگر سر نیست.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عشقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهٔ زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۱۱ - از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست ۱
در جشن می عشق که خون جگرم ریخت
نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست ۲
مستان میعشق درین بادیه رفتند
من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست ۳
در بادیهٔ عشق نه نقصان نه کمال است
چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست ۴
گویند برو تا به درش برگذری بوک
هیهات که گر باد شوم روی گذر نیست ۵
زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز
جز بیخبریم از دل خود هیچ خبر نیست ۶
جانا اگرم در سر کار تو رود جان
از دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست ۷
در دامن تو دست کسی میزند ای دوست
کو در ره سودای تو با دامن تر نیست ۸
دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو
خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست ۹
عطار چنان غرق غمت شد که دلش را
یک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.