این متن به موضوع وحدت وجود و رابطه انسان با خدا میپردازد. شاعر بیان میکند که همه چیز در جهان تجلی خداوند است و هر آنچه غیر از اوست، در حقیقت وجود مستقلی ندارد. او از رنجها و دردهای بیپایان انسان میپرسد و به این نکته اشاره میکند که اگر انسان به عشق الهی زنده است، چرا باید از درد و رنج در عذاب باشد. در نهایت، شاعر به فنا شدن جان در ذات الهی اشاره میکند و از ناآگاهی انسان نسبت به حقیقت وجود خود سخن میگوید.
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مفاهیم انتزاعی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند فنا در ذات الهی و وحدت وجود ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار و نامفهوم باشد.
غزل ۱۰۱ - گر جمله تویی همه جهان چیست
ور هیچ نیم من این فغان چیست ۱
هم جمله تویی و هم همه تو
و آن چیست که غیر توست آن چیست ۲
چون هست یقین که نیست جز تو
آوازهٔ این همه گمان چیست ۳
چون نیست غلط کننده پیدا
چندین غلط یکان یکان چیست ۴
چون کار جهان فنای محض است
چندین تک و پوی در جهان چیست ۵
بر ما چو وجود نیست ما را
چندین غم و درد بی کران چیست ۶
چون زنده به جان نیم به عشقم
پس زحمت جان درین میان چیست ۷
جان در تو ز خویشتن فنا شد
زان بی خبر است جان که جان چیست ۸
عطار ضعیف را ازین سر
جز گفت میان تهی نشان چیست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.