این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق و مستی معنوی سخن میگوید. او از عشق به معشوق و مستی ناشی از نگاه او صحبت میکند و از ساقی میخواهد که شراب کهنهای به او بدهد تا از توبهاش دست بکشد. در ادامه، شاعر به بتکده میرود و زنار میبندد، سپس دردی میخورد و از وجود خود رها میشود. عطار نیز به این صحنه نگاه میکند و شاهد رهایی از قفس فنا است.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مستی و توبه ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا نامفهوم باشد.
غزل ۵۱ - مفشان سر زلف خویش سرمست
دستی بر نه که رفتم از دست ۱
دریاب مرا که طاقتم نیست
انصاف بده که جای آن هست ۲
تا نرگس مست تو بدیدم
از نرگس مست تو شدم مست ۳
ای ساقی ماهروی برخیز
کان آتش تیز توبه بنشست ۴
در ده می کهنه ای مسلمان
کین کافر کهنه توبه بشکست ۵
در بتکده رفت و دست بگشاد
زنار چهار گوشه بربست ۶
دردی بستد بخورد و بفتاد
وز ننگ وجود خویشتن رست ۷
عطار درو نظاره میکرد
تا زین قفس فنا برون جست ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.