شاعر در این متن از درد عشق و بیقراری روحی خود سخن میگوید. او از احساس بیاختیاری و گرفتاری در عشق معشوق مینالد و از رنجها و مصیبتهایی که در این راه متحمل شده است، یاد میکند. شاعر به مقایسه خود با حلاج اشاره میکند و میگوید همان آتشی که حلاج را سوزاند، او را نیز درگیر کرده است. او از انتظار و اشکهای بیشمار خود در راه عشق میگوید و از تنهایی و رنجهایش سخن میراند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و روحی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربههای زندگی دارد. مفاهیمی مانند عشق، رنج، و تنهایی ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد یا باعث سردرگمی آنها شود. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است.
غزل ۵۰ - ندانم تا چه کارم اوفتادست
که جانی بی قرارم اوفتادست ۱
چنان کاری که آن کس را نیفتاد
به یک ساعت هزارم اوفتادست ۲
همان آتش که در حلاج افتاد
همان در روزگارم اوفتادست ۳
دلم را اختیاری مینبینم
خلل در اختیارم اوفتادست ۴
مگر با حلقههای زلف معشوق
شماری بیشمارم اوفتادست ۵
مگر در عشق او نادیده رویش
دلی پر انتظارم اوفتادست ۶
شبی بوی می او ناشنوده
نصیب از وی خمارم اوفتادست ۷
هزاران شب چو شمعی غرقه در اشک
سر خود در کنارم اوفتادست ۸
هزاران روز بس تنها و بی کس
مصیبتهای زارم اوفتادست ۹
اگر تر دامن افتادم عجب نیست
که چشمی اشکبارم اوفتادست ۱۰
کجا مردی است در عالم که او را
نظر بر کار و بارم اوفتادست ۱۱
نیفتاد آنچه از عطار افتاد
که تا او هست کارم اوفتادست ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.