خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر از درد و رنج عشق، حیرت در برابر معشوق، و طلب درمان از ساقی جانها (نماد رهاییبخش) است. شاعر از غم و جراحتهای بیمرهم شکایت میکند و در عین حال، عشق را چنان توصیف میکند که کفر معشوق را هم ایمان خود میداند. در نهایت، با اشاره به پایان عمر، از مبهم ماندن حکایت زندگی مینالد.
متن دارای مضامین عرفانی و احساسی عمیق است که درک آن به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، برخی مفاهیم مانند «کفر و ایمان» یا «جراحتهای بیمرهم» ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا سنگین باشد.
شماره ۴۲۵ - طلب گاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم
طلب گاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرم
دریغ این جان محروم از جراحت های بی مرهم! ۱
دلم از غم بجان آمد، ندانم تا چه سان آمد؟
مگر از آسمان آمد ببام من نشان غم ۲
چنان در یار حیرانم که کفر اوست ایمانم
چو من خود را نمی دانم، چه جای عالم و آدم؟ ۳
بیا، ای ساقی جانها، بیار آن باده حمرا
تویی درمان مخموران، بدست تست جام جم ۴
تو نور چشم اعیانی، که جانها از تو می نازند
تو جان جمله دلهایی، دل و جان همه عالم ۵
بکویت آمدم افتان و خیزان بهر دیداری
امید جان بلطف تست، اگر بیش آمدم، گر کم ۶
ز سر حسن تو قاسم سخن بسیار گفت، اما
دریغا! عمر آخر شد، جکایت هم چنان مبهم ۷
دریغ این جان محروم از جراحت های بی مرهم! ۱
دلم از غم بجان آمد، ندانم تا چه سان آمد؟
مگر از آسمان آمد ببام من نشان غم ۲
چنان در یار حیرانم که کفر اوست ایمانم
چو من خود را نمی دانم، چه جای عالم و آدم؟ ۳
بیا، ای ساقی جانها، بیار آن باده حمرا
تویی درمان مخموران، بدست تست جام جم ۴
تو نور چشم اعیانی، که جانها از تو می نازند
تو جان جمله دلهایی، دل و جان همه عالم ۵
بکویت آمدم افتان و خیزان بهر دیداری
امید جان بلطف تست، اگر بیش آمدم، گر کم ۶
ز سر حسن تو قاسم سخن بسیار گفت، اما
دریغا! عمر آخر شد، جکایت هم چنان مبهم ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۲۴ - سلطان دلنواز چو باز آمد از کرم
گوهر بعدی:شماره ۴۲۶ - نی چو بنالید، بگفتا: نیم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.