شاعر در این متن از استقلال و بینیازی خود از دیگران سخن میگوید، تأکید میکند که تنها غم را در آغوش دارد و از معاشرت با افراد ناپخته دوری میجوید. او از انتقادات زاهدانه بیزار است و ترجیح میدهد عیوب دیگران را بپوشاند. شاعر از فراموشی شادی و غلبهٔ غم بر زندگی خود میگوید و آرزو میکند که با می (شراب) از هوشیاری رها شود. همچنین، از دردهای ناشی از سخنان سخت و خاطرات گذشته یاد میکند و به شبهای گذشته و همصحبتیهای قدیمی اشاره دارد.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است و درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، اشارههایی به غم و اندوه و استفاده از استعارههایی مانند می (شراب) دارد که برای مخاطبان جوانتر ممکن است نامناسب باشد.
شماره ۴۸۹ - ندارد منت بار لباس از هیچ کس دوشم
نباشد چون کمان غیر از خدنگ غم در آغوشم ۱
چو افلاطون به وحدت سال ها در خم کنم مسکن
چو می با خام طبعان و هواخواهان نمی جوشم ۲
به چندین جامهٔ ارزق که ای زاهد به برداری
تو عیب من نمی پوشی و من عیب تو می پوشم ۳
ز خود رفتم نرفتم هیچ گه از یاد [و] فکر غم
بسی گشتم چو دیدم در دل شادی فراموشم ۴
به فریاد کجا خم می رسد یا شیشه یا ساغر
مگر دریا شود می تا کند یک لحظه مدهوشم ۵
ز حرف سخت سنگ کودکان بهتر که از دردش
نشد پر خاطر دیوانه ز این پر شد از آن گوشم ۶
شب وصلش نبودم باخبر از نشئهٔ مجلس
سعیدا بر دل امروز یاد صحبت دوشم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.